عشقبازی اینچنین
|
||

لینک مستقیم دانلود رایگان کتاب پرکاه /مجموعه شعر پرستو ارستو
http://www.mayaword.com/doz.php?na=1328438801Pare+Kaah90111.pdf
......................................................
در عصر نو بخوانید
مینو نصرت
در این شعر بلند و فریاد بلند استمداد دریای مواج زندگی می جوشد. چشم سفید زمستان اشاره به نقطۀ کورییست که ذاتش ندیدن است و از طرفی تداعی گر برف و یخبندانی قصلی است که ابزار کار حقیقی فصل بشمار می آید، زمستان اینگونه از زهدان تاریک و سردش بهار را می زاید. دراین شعر زمستان هم خودش نیست و کذبی جایش را پر ساخته است، کذابی چشم سفید. صفت چشم سفید ما را به یاد بیماری صرع می اندازد ، بیماری که در آن بیش از جسم روح و روان است که دچار بیماری گشته است. پس زمستان شعر جانشین جامعه ای است که از وفور خود به فقدان رسیده، بلکه سخت بیمار است و خود نمی داند و این نمیداند را مانند بیماریش در حال سرایت به تمام اجزای خود است. در چنین شرایطی است که شاعر مضطرب از همنوعان استمداد می طلبد. طبیبانی که قادرند با دمیدن روح سلامت به این کالبد بیمار جامعه را نجات دهند. در سطرهای «قسم» که تداعی گر قسم های کتب مقدس است هم به نور و هم ظلمت اشاره دارد و نور سفید را که در حال مکیدن جان جامعه است خطاب قرار می دهد. این نور شبح مهر است و آیینی که در تاریخ باستانی ما واسطۀ وصل بود و اینک با تهی شدن از اصل خود بدل به روح شروری گشته است که از یک سو شرور را نهی می کند و از سوی دیگر خود در کار شرارت است. شاعر خود را با شخصیت اکنون جامعه همانند سازی می کند و می داند به تنهایی نمی توان بر این فساد رو به گسترش غالب امد پس همسانان را فرا می خواند تا با واژۀ سحرانگیز عشق بر این اختگی انسانی نقطۀ پایان بگذارند. «باید بوسه ها را / طولانی تر کرد». بوسه با اتصال دو ضدین موجب وحدت و جذب عشق گشته، آن را فوران می سازد. در نقطۀ اتصال بوسه، امواج عشق از هلال اندام یکی به هلال اندامی دیگری جریان یافته، این دو نیمه را بدل به دایره ای واحد می کند، دایره ای همانند بدر ماه که خود جاذب است و امواج را به سمت خود بالا می کشد. آتش زنه ای که اندام یخی زمستان را به جرقه اش می گیراند و به وجد می آورد. پرنده می داند این زمستان هر چقدر هم تباهی آور باشد باز هم در لایه های زیرین خود نطفۀ بهار را نگاه میدارد و غیرممکن است عبور از زمستان به بهار میسر نباشد. پس در این سطر ها خطاب شاعر هم حالت استمداد دارد هم هشدار. همیشه در فردای موقت رهایی طالبان اقتدار فوج فوج می رسند و میخ بر دست می خواهند خود را مصلوب تن مجروحی سازند که خود به گونه ای در جراحت هایش دخیل بودند و حتی اگر نبودند بمثابه غنیمتی به آن می نگرند که میتواند نردبانی برای تصاحب قدرت آنها گردد. شعر همانند مرثیه ای با لحنی حماسی – عاشقانه، واژگانش را بر سر و سرزمینی می افشاند که همواره از هر مهلکه ای توانسته جان سالم بدر برد و این بار نیز اینگونه خواهد شد.
پرندۀ عزیزم شعر بلند و زیبایی بود و سپاس
فریبا عمرانی
بندهای نخستین شعر ارتباط بصری مناسبی بامخاطب برقرار کرده ونگاه وی رابه بالا به سوی اسمان میکشاندودر پیچ وخم وجست وخیز زبان در رابطه ای ارگانیک بین شکل ومحتواتوجه خواننده را از واقعیت بیرون ومشهود به واقعیت درون پیوند میزند.خوش خیم نبودن زمستان وبطور مشخص این زمستان،ریشه زدن باددرسینه ی اسمان وغده هاونهایتاخس خس سرما روندی منطقی از شروع یک بیماری،ریشه زدن ان وتبدیل ان به یک غده چون غده ی پیش رونده ی سرطانی واخرین مرحله خس خس که صدای تنفس یک انسان محتضررا تداعی میکند.نتیجه ی فضاسازی وخلق این موقعیت ،شدیدا تاریخی ست وارتباطی تنگاتنگ با زمان دارد لیکن نه تنها زمستان ان نوعی گسست ومحدودیت را نمیسازدبلکه پیوندی اگاهانه با روندی تاریخی داشته ومخاطب را به تفکر پیرامون زمان(نقطه ی محوری اثر)وا میدارد.هر موضوعی میتواند از موجودیتی بسته وخاموش به وضعیتی گویاوگشوده به تعلق اجتماعی گذر کند
شاعر در ادامه ی پویش خویش پای به زمین میگذاردوارتباط ذهنی با مخاطب را به سمت جنبه ی غیر شخصی وبیرون گرایی در تقابل با ذهنیت گرایی مجرد وبسته سوق میدهد.پرنده که نمادونشانه ی انسان معاصرست در جهل وترس(تاریکی)میزیدوترس زاینده ی واپس گراییست.شاعر در حکم دانای کل رئالیست پیام هشدار سر میدهدوسپس در گذر از مرحله ی پیشین به مرحله ی تاریخی دیگرنوید رویش فصلی تازه را از دل انجماد زمستانی بااستناد به حجیت وعقل واشاره رمز الو دبه افسانه ی افرینش وخطای اولیه ی انسان سر میدهد وذهنیت فلسفی وایدئولوژیک خویش را به نمایش میگذارد.از انجایی که در پس هر قاعده ای فریبی نهفته است،حتا مرگ میداندزندگی پس مانده از زمستان بوی مانده ایست که بهار را به یاد میاوردوبوی ماندگی ابدا نوید حقیقی امدن بهار نیست.ادمی تنها پس از رهایی از حاکمیت ضرورت است که قدم به حیطه ی ازادی میگذارد
علی فتحی مقدم
زبان حسی قوی و روایت یک دست و ترکیب های زنده ی این کار در سطرهایی که خیلی قوی تر از آنچه کلمات القا می کنند مرا به درون شعرت می کشاند پرستو! و این از قوت بهره گیری از ابزاری هنری است که در خودت به درک و حس شان رسیده ای رفیق... من فکر می کنم ترکیب ها با وسواس انتخاب شده اند تا به کلمات وُ شعر، امکان دم و باز دم و گسترش معنا بدهند ...به ریختن ِدندان های تُرد ِانار...شعرت رو دوست داشتم و خوشحالم که هستی
خسرو بنایی
نوشتن در باره مرگ یعنی رفتن به پنهانی ترین لایه وجود و دستکاری آن ، تا با ر دیگر خود را با چهره ای مبدل همنشین زندگی کند . ولی وقتی مرگ می خواهد در دید رس باشد آن هم در انضمامی ترین و عینی ترین حالت اش باید آن را در تطور طبیعت و آدمی جستجو کرد .آنگاه مرگ نه یک موجودیت انتزاعی و یکه که در یک فرآیند خلاقانه هراس اش را پس می زند و در هیئت دیالکتیکی باور پذیر تر می شود و آنگاه تخیل در کنش های آزاد اش نسبتی نامـأنوسی با مرگ برقرار می کند .شاعر ی که بتواند با چنین نگرشی چهره مرگ را ترسیم کند به معنا ی واقعی کلمه شاعر است و با تجهیز قدرت عواطف و خیال ، شجاعت اش رادر کشاکش هستی و نیستی می نشاند .
خوش خیم نیست
هوای این زمستان
باد
ریشه زده
در سینه ی آسمان
ومی خندد
به ریش ِغده های ابر
به خس خس ِ سرما
در ظاهر معنا ،شعر نوعی بیماری را القا می کند بیماری سختی که فرجام اش مرگ است .این یک خبر صرف در وضع طبیعی نیست بل در یک وضنعیت تلخ انسانی ست اما معمولا در روال جبری زمان ، طبیعت و انسان در دو نقطه به تطابق مشابهی می رسند تولد و مرگ که همان بهار و زمستان است .ما به چرخه طبیعی عادت کردیم حتی لذت می بریم ولی در چرخه انسانی دچار نوعی ناباوری هستیم .مذهب و ادبیات بیش از گونه های دیگر معرفت بشری در مقابل ابژه مرگ مقاومت می کنند . من این شعر خانوم ارسطو را نوعی کنش عاشقانه در برابر مرگ می دانم
باید
بوسه ها را
طولانی تر کرد
و این همان ساحت بی بدیل عشق است که هم جای مرگ و هم جای ریتم میرنده زندگی می نشیند و هم با آگاهی از بصیرت مرگ ،بر زخم های وجود مسلط می شود .عشق نوعی اعتماد به نفس و شجاعت بودن در وضعیتی حقیقی ست ( آنچه باید باشد)
اگوستین قدیس می گفت :تنها در برابر مرگ است که خویشتن انسان زاده می شود
شعر از ... حالا که
داغ ِ دروغ
از لوچه ی لب ها
سرازیر شده...
تا
ما را
تنها
به چشم ِ سفید ِ زمستان
نسپارید
واگویه هایی گزارشی شاعرانه از جهان واقعی ست داغ دروغ و اشتباه و تاریکی و طرح قندیل بوسه ها و تنهایی ، انگار بوسه طولانی در جهان ایده هاست و مابقی در جهان واقعی . پرهیز از چشم سفید زمستان همان پرهیز از میرندگی ست . از میان شعر وزن مفهومی امیدوارانه می شود .غوغای پرندگان و رقص آفتاب و عمق سبز تاک و عطر باران تا در لایه دیگر ، سوگند که کنشی ارادی و ناشی از غریزه بقا و تجلی هماهنگ نفس و جسم است فوران می کند .تا با فشردن فصل ها و گرفتن طعم میوه ها تا رفتن به سویه کوچک ترین نقطه و کم رنگ ترین سایه و نوسان از کل به جزء ، عشق تنیده در هزار رویا را نشان می دهد . انگار عشق چهره مرگ را رام بهار و زندگی می کند .
محمد مراد یوسفی نژاد
انسان همواره در برخورد با پدیده های نامتجانس ، دچار جدال درونی میشود ، اگر چه وجود این جدال ها در همه ی جوامع انسانی وجود داشته و دارد اما انعکاس و تجلی آن در انسانهای مختلف ، متفاوت است ، بازخورد این کشمکش در شاعران به طبع خلق و خویشان ، بازخوردی لطیفتر و آهنگین است ، این سروده ی خانم ارسطو که بالطبع بازتاب دغدغه های وی از این جدال درونی است با بهره گیری از المانهای طبیعی ، اگر چه با فراز و فرودهایی ، مخاطب را به کنه دلنگرانی از شرایط انسانی جامعه میرساند ، با هم نگاهی میکنیم به این سروده :
خوش خیم نیست / هوای این زمستان/
در سطر فوق که بخشی از بند اول شعر است دارای چند ویژگی ست
اول : استعاره ، شاعر با استفاده از یک اصطلاح پزشکی و با ظرافت ،
آنرا به فصلی که ظاهرا برایش خوش یمن نیست پیوند میزند و بدینطریق مخاطب را برای دین یک تاتر تراژیک آماده میکند .
دوم : شاعر میتوانست بگوید "بدخیم است / هوای این زمستان/"
اما منفی کردن فعل که منجر به تعویض " بد " با "خوش " شد ،خود چند خاصیت دارد ، یکی اینکه "بدخیم" از نظر هجایی با صامت ِ انفجاری "ب" آغاز میشود که بار منفی آن میتوانست مخاطب را با شوک بیشتری مواجه کند ، در حالیکه ، "خوش خیم " دارای دو حرف صامت "خ" است که بار موجود درآن و همنوایی ِ آوایی (دو "خ" مکرر)، از فشار به مخاطب میکاهد ، که این امر نشان از تبحر سراینده در بهره گیری مناسب از واژه را دارد ،
سوم : "این زمستان" بیانگر نظر شاعر بر زمستان جاریست بطور اخص ، اگر نه میگفت : "هوای زمستان" و "این" را حذف می کرد، لذا در می یابیم که شاعر همچنان که انتظار میرود قداست فصلها و از جمله زمستان را در نظر گرفته است ، فصلی که در شکم خود بهار زیبا را دارد .
بنابر این آتسفر منفی که در پی "خوش خیم نیست" بوجود می آید تا حدودی تعدیل میشود ، اما بهرحال در آمیختن یک اصطلاح پزشکی که نفس را در سینه حبس میکند با فصلی که فصل دلگیری و افسرگی ست ، به ان
به اندازه ای بی حوصلگی های شاعر را به ذهن مخاطب منتقل میکند که در یابد قرار است با کسی همراه و همدل شود که خود بغایت دلگیر است!
باد/ریشه زده در سینه ی آسمان/ومیخندد/به ریش غده های ابر/به خس خس ِ سرما/
"باد" همانگونه که انتظار هست،دارای پتانسیل مثبتی است که با ریشه زدن در سینه ی آسمان (آسمانی که صحنه و جولانگاه پرواز است) بیماری بدخیمی که هم اکنون سطح انتشارش به ریه های زمستان رسیده را به سخره میگیرد (انتشار تومور در ریه آخرین مرحله از توسعه ی بیماری بدخیم است)
باید/ بوسه ها را/ طولانی تر کرد/
اگرچه بند اول دارای فضایی یاس آور ی بود اما شاعر بمحض ورود به بند دوم با چرخشی تند ، قصد پاشیدن گرد امید و نوید بر چهره شعر و مخاطب را دارد و بوسه که نماد عشق و اوج ِ ابراز آنست به عنوان نسخه ای حکیمانه به کمک شعر می شتابد اما عجبا که شاعر بلافاصله فضا را دوباره مکدر میکند
حالاکه/ داغ دروغ/از لوچه ی لبها /سرازیر شده/
اگرچه این بند به لحاظ صنعت شعر دارای ارزش های فنی و همچنین ادبی فراوانی ست و استفاده از دو صامت در دو سطر متوالی و بصورت همصامتی ،("د" در سطر اول و "ل" در سطر دوم ) غنای موسیقیایی را به همراه داشته اما با بند قبل (باید/بوسه ها را...) ایجاد افتراق هماندامی و محتوایی میکند زیرا اگر داغ دروغ از لوچه ی لبها سرازیر است به اعتبار کدام برهان باید بوسه ها را طولانی تر کرد !
اما اگر بند قبل بدینگونه :چگونه می شود/ بوسه ها را طولانی تر کرد/
سروده میشد ، میتوانست دلیل همسنخ تر و توجیهی برای بند بعد باشد ، اما وقتی داغ ِدروغ از لوچه ها سرازیر شده ، درک نمی کنم با چه دلیلی میشود بوسه ها را طولانی تر کرد؟!
دو بند بعد "حالا که/اشتباه گرفته / پرنده تاریکی را/ با گیسوی درخت" و "یخ بسته /آینه های آب/ در طرح قندیل بوسه ها/
مخاطب را دوباره باز می گرداند به فضای ترسیم شده ی قبل ، همان فضای یاس و نومیدی .
اما اشتباه گرفتن ِ تاریکی با گیسوی درخت برای پرنده ،دارای آنچنان احساس لطیف و زیبا شناسانه ایست که میتواند همه ی شوک وارده به ذهن مخاطب را ایزوله کند ، این توجه زیبا شناختی به زمان پرواز پرنده که تنها در ساعات روز و در روشنایی انجام میشود بسیار قابل تامل و استعاره ی گیسوی درخت و عشقبازی پرنده با آن ، آنهم در فصل زمستان که درختان "گیسویی " ندارند ، فضای پر فریبی را برای مخاطب رقم ویزند که به اعتقاد بنده این بند از زیباترین تشبیهات است
که با استعاره ای زیبا بیان شده ،
در ادامه شاعر پس از آفرینش فضایی بهت آور ، درخواستی مطرح میکند :
ما را/ تنها/به چشم سفید زمستان /نسپارید/
در اینجا مخاطب مشخص نیست ، خواننده شعرست ؟یا انسانهایی که در جغرافیای دیگری زندگی میکنند؟ یا اساسا منظور از "مارا" ، من ِ مفرد است ؟ یا ... ؟
در هر حال شاعر استمداد میطلبد از چشم ِ سفید ِ زمستان ،
"چشم سفید زمستان"ترکیب مناسبی ست برای سروده ای که با فرموله کردن سیاهی زمستان پا به عرصه ی ظهور نهاده زیرا "چشم سفید زمستان" نمیتواند و نباید متجلی و تداعی کننده سپیدی برف باشد چون رنگ سفید بلحاظ ر
روانشناسی رنگها ، رنگ آرزوهاست ، و از نظر سمبولیک ، نماد روشنایی ست و از نظر جوهر و ذات ، سفیدی زمستان که ناشی از سفیدی برف است خود مولد بهار و شکوفایی گل و سبزه ست ، بنا براین و با توجه به ساختار شعر که با " این زمستان" سر جنگ دارد معانی یاد شده فوق را نمیتوان برای "چشم سفید زمستان " متصور بود و ناچاریم بپذیریم مراد همان بی شرم و حیایی ست .
پس از این بند شاعر با شرطی کردن وضعیت با استفاده از حرف شرط " تا " ، به خواننده القا میکند که این شرایط بحرانی و این هوای
بدخیم زمستان ، موقتی ست لذا او را تنها نگذاریم " تا" :
غوغای خاموش پرندگان
تا
رقص آفتاب (آب شده یخها و رفع آثار زمستان )
غوغای خاموش پرندگان ، استعاره ی نوید بخشی ست که شاعر با بهره ی از آن ، مفهوم شگرفش را بیان میکند تا استفاده از پارادوکس
"غوغا " و خاموش" شعرش را تحسین برانگیز کند .
دو بند بعد شامل چند سوگند ست که حیف است از آنها بی تفاوت عبور کنیم :
ریختن دانه های ترد انار/ در دهان چله/ (روایتی-اسطوره ای)
تازگی شراب تازه ی سیب / در گلوی بغض خدایان /(عرفانی - اسطوره ای)
تازگی گیلاس های هوس/در خنکای کال شب /(اروتیک) که این سطر با استفاده از دو صامت "س" در سطر اول و دو صامت "ک" متصل به
مصوت" آ " در سطر دوم از نظر پیوند آوایی بسیار زیباست ،
اما این سوگند ها برای چیست ؟
برای اینست که شاعر بگوید : حتا کوچکترین قطره (کوچکترین واحد در مقیاس آب ) و کمرنگترین سایه ها (کنایه از پایین ترین سطوح انسانی ) هم میدانند : نور و پرتوهای سپیدی که مکنده ی عشق شده اند ، چشم گل را آنقدر پر از استرس و ترس کرده اند که هر ثانیه
پلک میپراند ؟!
این بند و پیوندش با اندام قبل و بعد ِ بند ، مرا با مانعی مواجه کرده که از هر نوع تاویلی عاجز می کند و ناچارم چشم داشته باشم به تاویل سایر دوستان صاحب نظری که بر آن تاویلی بیابند .
یک بند مانده به آخر ِ شعر ، شاعر مرگ را شاهد میگیرد :
حتا مرگ میداند / زندگی ِ پس مانده از زمستان/ بوی مانده ای ست/
که بهار را بیاد می آورد/
شاعر در اینجا شهادت مرگ را هم به آمدن بهار باور دارد و با این شیوه قصد دارد اعتماد و اعتقاد به طلیعه ی بهار را در ذهن خود و خواننده تقویت کند و این اتفاق مبارکی ست که :
پرستو در واپسین سکانس ، بوی مرگبار زمستان را از صحنه می زداید و آنرا با ظرافت به بهار پیوند میزند و با بیرون آمدن از مانیای اسکیزوفرن به کشف و شهودی به اعتبار تاریخ و تجربه دست می یابد ، اینجاست که شعر از نقب های پر پیچ و خم و ظلمانی زمستان ، بسلامت خارج می شود و حرکتش را به سمت عشق آغاز می کند و این سکانس مهر اعتباری ست بر مدرن بودن این سروده اما در واپسین لحظه ها و در سکانس آخر شاعر باز هم دلنگرانی خویش را از تنهایی به شعر بر می گرداند که مرا بیاد این سروده ی سهرب سپهری میاندازد :
صدای همهمه می آید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
ترجمه ی شعری از ریلکه شاعر بنام آلمانی را با برگردانی از پرستو ارستو در ادرس زیر بخوانید
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=18573
....................................................................................
مینو نصرت
کیوان اصلاج پذیر
شعر به دوبخش تقسیم میشود : بخش اول مقایسه قدرت طلوع خیال با غروب ! این از آن کارهای ارسطویانه است . وجه شبه متضاد ! مثل اینکه بنویسیم زندگی به اندازه مرگ ! در اینجا چه چیز وجه شبه است ؟ زیبایی ؟ سرعت ؟ نابهنگام بودن ؟ نه هیچکدام . واقعی بودن ! بله خورشید خیال به اندازه غروب واقعی است . در حقیقت برای نشان دادن قدرت خیال ، درخشش اش به خورشید و واقعی بودن اش به غروب - که حتمیتی به اندازه مرگ دارد - تشبیه شده است . البته در مقایسه طلوع را واقعی تر و حتمی تر و قوی تر از غروب دیده است : که هیچ شبی را ....
در بخش دوم نوبت ستاره هاست که در این خیال بازی به زانو دربیایند . ابتدا با یاد آوری حقیقت فیزیکی ستاره ها - سرما و گردش در مدارها - خواننده را قانع میکند که با خود ستاره ها سروکار دارد . نور ستاره از منظر ما سرد و یخ است - مثل نور ماه در مقایسه با خورشید - با یادآوری چشمک زنی معمول ستارگان به چشم می رسد - که البته تا اینجای کار معمولی است و هزاران بار در ادبیات تکرار شده است - اما این مردمک از آن ناظر است ، برخلاف خورشید منبع نور و رنگ نیست بلکه سیاه است و این سیاهی از منظر انسانی زیبا و از منظر فیزیکی سیاه چاله ای است که ستارگان را به درون خود می کشد و شاعر در اینجا با ایهامی در فاصله فیزیک تا ادبیات خواننده را در گیر چندین نوع خوانش می کند
اما اگر به مردمک تاریک برگردیم و خط سیاه پیرامون آن را بررسی کنیم متوجه نکته ای می شویم و آم خط مداد چشم است - ببخشید که وارد این جزئیات میشوم اما کار من نقد است و از هیچ نشانه ای نباید سرسری رد بشوم یا به اعتبار مصلحتی آن را نادیده بگیرم - خط مداد برای جذاب تر کردن چشم کشیده میشود ، توجه کنید : جذاب تر ! و جذب عامل اصلی در ایجاد مدار برای سیاره ها ست و در قدرتی بالاتر مداری خطرناک که ستاره ها را به درون میکشد و هضم میکند . در اینجا با ادعایی خطرناک هم روبرو هستیم . شاعر همانگونه که آسمان را به هماغوشی می طلبد ستارگان را نیز به عدم و تحلیل در مردمک خویش تهدید می کند ! این اوج ادعای زنانگی است و من شعر را از این منظر برتری طلبانه می بینم . شاعر با مرکز قرار دادن مردمک سیاه خود آسمان و ستارگان را به نابودی در زیبایی خود تهدید میکند و این ادعا بسیار برتری طلبانه است و البته در ادبیات کلاسیک ایران بارها تکرار شده اما توسط شاعران مرد ! این بار شاعر خود به میان جسته و بدون اعتنا به آن همه تعریف که از جانب شعر مردانه ابراز شده است ، با کلام خود و بی پروا از تمجید گویی خویش ، میزان قدرتش را اعلام کرده است
اما در بند آخر ما بایک واگشت حجب آلود روبرو هستیم . شاعر مردمک اش را - بعنوان نماینده جسم زن - از هستی واقعی بیرون میکشد و با پیش آوردن واژه به ما یاد آوری میکند که این فقط یک شعر است و تصاویر عینی شده را دوباره به ماخذ اصلی خود - که همان کلام است - باز میگرداند . کاری که عکس آن در شعر مردانه در باب ستایش از زنان ، رخ میدهد . در آن شعر سعی میشود هرچه بیشتر شعر از کلمه فاصله بگیرد و در مقام تصویر جسمی تر و عینی تر شود
فارغ از قوی یا ضعیف بودن شعرهای خانم ارسطو ، شعرهای ایشان چالش برانگیز و مناسب برای نقدهای گوناگون می باشد . این چالش برانگیزی ناشی از کاربردهای غریب اشیا در شعر ایشان است - که لزوما نشانه قدرت یک شعر نیست - این غربت درهم آمیزی کلمات گاه عالی و گاه ضعیف از آب در می آید . اما به هرحال چالش برانگیز و برانگیزاننده ی خیال خوانشگران است . این را نوشتم زیرا عادت ندارم در باره قدرت یا ضعف شعرها اظهار نظر کنم و فقط درباره اجزا آن می نویسم و چون در باب شعر خانم ارسطو زیاد نوشته ام لازم دانستم تا توضیح دهم که این نوشتن لزوما مبین تائید شعرهای ایشان نیست همانطور که نشانه عدم تائید هم نیست . شعر ایشان قبل از ارزش گذاری چالش برانگیز است و همین کافی است تا خوانندگان زیادی داشته باشد . به امید نوشتن های بسیار
فریبا عمرانی
خوانش دقیق این قطعه شعر کوتاه و تفکر بر انگیز مقدمه ای را درباره ی دو مقوله ی مدرنیسم و نگاه شعر مدرن به جهان و تفاوت آن با پست مدرنیسم که دریچه ی نگاه شاعر و فرم و محتوای شعر اوست را میطلبد.
مدرنیسم سویه ای معرفت شناختی و پست مدرنیسم سویه ای عمدتا وجود شناختی دارند. در مدرنیسم معرفت شناسی در کنار ما بعد الطبیعه و منطق و اخلاق یکی از 4 حوزه ی اصلی فلسفه است که به ماهیت و محدودیت های شناخت انسان از جهان پیرامون و نیز شناخت سایر اذهان نظر دارد و مساله ی اصلی چگونگی تفسیر جهان از زاویه ی دید مولف که شک گرایی مفرد و اضطراب وجودی خویش را به نمایش میگذارد و در جست و جوی پاسخی به این پرسش ها که من در این دنیا چه هستم چه چیز باید شناخته شود و چگونه شناخت از یک شناسا به شناسای دیگر انتقال می یابد ولی در پست مدرنیسم وجود شناسی ماهیت جهان یا ساختار واقعیت در کانون توجه قرار میگیرد و پاسخ به پرسش هایی از قبیل هر جهان چه ماهیتی دارد؟ انواع مختلف جهان کدامند؟ و چگونه تشخیص داده میشوند؟ با توجه به این مقدمه دیدگاه پست مدرن شاعر به جهان ابژکتیو و عمودی و محتوا و فرم در طول دو خط موازی حرکت میکنند.
واقعیت و خیال دو ساحت وجود شناختی در هم تنیده و هم زمان هستند دال و مدلول در قدرتی برابر قرار ندارند و سوژه ضعیف تر از تاثیری ست که بر آبژه می گذارد اما قدرت تخیل شاعر است که در مقام یک آبژه ی تاثیر پذیر جهان را کانون توجه خویش قرار میدهد. خورشید خیالی که از شرق طلوع میکند قدرتمند تر از افول غرب است شاعر در این قطعه دیدگاه فلسفی خویش را به نمایش میگذارد و مخاطب را به تفکر وا میدارد. تضاد و رویارویی عناصر و واقعیات عینی در جهان پیرامون شاعر و تفاوت آن ها مثل جهت های جغرافیایی نور و ظلمت، افق دید مخاطب را به چالش میکشاند. هم زمانی طلوع شروق و نور - غروب و تاریکی و غلبه ی گروه اول از حیث قدرت نمایی و برتری نگاه پوزیتیو و optimistic شاعر، زاویه درخشان شعر را تشکیل میدهد. لفظ هم اغوشی فراتر از نقش زبانی آن القا کننده ی نوعی ادغام و اختلاط است و عمدتا اختلاط رنگ های نمادین، سپید، سیاه و آبی که از ترکیب آن ها رنگ لاژوردی برمیدمد که رنگ اتمسفر زمین است در حالیکه زمین که در مزکزیت تخیل شاعر قرار دارد تاریک است و این ابهام در حقیقت اساس نوشتار است.
از جهتی دیگر مولف استفاده از صناعات و تمهیدات متفاوت و گاها خارج از عرف یا اروتیک(هم آغوشی و ...) را در خدمت کاوش تیز بینانه ی خویش قرار میدهد که در صورت فقدان محتوایی تامل بر انگیز به سطح نازلی سقوط میکند.
مینو نصرت
پرنده در این شعر خواننده را به پشت در های تاریک جهان فرا میخواند. تا رمز تاریک آن را بشکند. در فلسفۀ عرفانی ما دریای نور و دریای ظلمت دو وجه بنیادین هستی هستند. عزیزالدین نسفی می گوید : «دریای نور را آبا میگویند و دریای ظلمت را امهات میخوانند. و این آبا و امهات دست در گردن خود آورده اند و یک دیگر را در بر گرفته اند». چنانکه میبینیم نور به مردان منتسب است و تاریکی و ظلمت به زنان. عارف ما این دو را دست در گردن هم به تصویر میکشد چون میداند تنها در این صورت است که جهانی از پس جهانی دیگر زاده میشود . «عطر کهنه» اشاره به سنتی ست که ما هرچقدر هم به لحاظ زمانی از آن دور می شویم چسبیده به ما و سایۀ ما با ما حرکت میکند و ابدا حاضر نیست با رایحۀ گل ها و شکوفه های تازه بیامیزد و عطر تازه ای مهیا کند. سنتی که با توسل بدان در هر زمانی که باشیم یک بازگشت کامل به گذشتۀ دور کرده با آن تجدید میثاق میکنیم. اما این سنت کدام است؟
ورق می زنیم
شب را
مانده خیره در برف
به فهرست روزها
در این سطر ها تصویر یخی زنی را می بینیم که هزاران سال است با چشمانی خیره به نقطه ای دور منجمد گشته است. او الهۀ شب و تاریکی است و به بیانی دیگر میتوان گفت آب حیات است چون زندگی از او زاده و جاری می شود. اینکه خوابمان میبرد هم حقیقت دارد. چون خواب تنها دنج و زاویه ای است که ادمی با فراخ بال و خیالی آسوده بی آنکه دلشورۀ تغییر و تحول داشته باشد میتواند به آن پناه ببرد. از آنجائیکه بیداری توام با رنج است و آدمی خوشبختی را در بی رنجی می جوید پس آدمها خواب را بر بیداری ترجیح میدهند. خطاب این سطر ها از شاعری خواب آشفته به آدمهاییست که تقلا میکنند خود را به نحوی بخوابانند. عطر کهنۀ زندگی در این شعر نقش خواب آور دارد و خیال، تلنگری به آن خواب است.
ما خواب و خیال چگونه می تواند اعتیادی کهن را از رگها بیرون کشد! ما خوابمان میبرد بی آنکه «خطی از تاریکی را خوانده باشیم» . در پارادوکس زیبای پایانی شعر ما با انسان هایی روبرو میشویم که خودِ خموده و قوز کرده را لای پیراهن چروک و کهنۀ خوشبختی پیچیده اند. انسان هایی یک بعدی، در تسلیم محض، سر به زیر و مطیع که قادر به تبادل افکار و احساسات با دیگری نیستند. شعر چون به معنای تاریکی پرداخته است وجه نورانی جامعه را که به دلیل عدم درک تاریکی بشدت زننده است زیر سئوال می برد. مردانی که خود را نور میدانند و تاریکی را از دیر باز به دیو و اجنه و شیطان و ترس و زن نسبت داده اند . روشن است جامعه ای که شب را هم ارز روز نداند دچار عدم تعادل در تمام شئونات انسانی و اجتماعی خواهد بود. نخستین معضل این جامعه را شعر به زیبایی بیان میکند. مردانی که زن را نمی شناسند و زنانی که مرد را نمی شناسند انسان های معلول و خوشبختی هستند که به دلیل سرکوب غرایز و احساسات خود بدل به عروسک های کوکی و مترسک های سر جالیز شده اند. شعری در ستایش تاریکی که مملو از نور است و نطفۀ زندگی را می زاید
مینو جان هربار بیشتر از پیش بر شگفتی ام افزوده تر میشود که چگونه لابلای سطرها به کشفیاتی میرسی که برای مخاطب معمولی دیدن آنها نا ممکن است سپاسگزارم نازنین ام برای صبری که در خوانش و دقتی که در نگرش داری و با کلیدهای نامریی دانش ات برای راهی که بی دریغ می گشایی
کیوان اصلاح پذیر
تصویر اصلی شعر خواندن کتاب قصه قبل از خواب برای کودکان است . خاصیت این کتاب ها یکی زدودن ترس کودک از تاریکی و رفتن او به خواب در خیالی خوش است و دیگری خسته کردن ذهن او از طریق یک نوع هیپنوتیزم فرهنگی . اینگونه میشود که کودکان بزرگ میشوند و معتاد کتاب های خیالی در آستانه خواب میشوند . این آدم ها را می بینی که بالای سر تختخواب هایشان چراغ مطالعه است و یک کتاب برای خواندن آخرشب . وجه مشترک غالب این کتاب ها خیالی بودن و غیر جدی بودن و غیر پیچیده بودن آن هاست . این ها کتاب های خواب هستند . حالا بپردازیم به شعر درخشان خانم ارسطو با عنایت به ژرف ساخت بالا زندگی به همین تصویر تشبیه شده است . زندگی ورق زدن شب و روز است با اولویت شب و خیالی که خود را به جای خوشبختی جا میزند . اضافه شدن عطر به این زندگی نشانه ای است از ایجاد تمایل هماغوشی از طریقی کالایی و نه فرهنگی در خواب است . و برف نمادی از سردی روابط است که با بیان چروک های خوشبختی پیری را متبادر می کند . اما شعر در پایان خود به پرسشی عجیب رو میکند . آیا هیچگاه این کتاب راکنار گذاشته ایم و با خیال خوشبختی و عطرهای ارزان وداع گفته ایم تا بتوانیم با تاریکی روبرو شویم . معلوم است که همه این کارها برای گریز از روبرو شدن با خود تاریکی ست . حیله ی پدر و مادر برای نترسیدن کودک اینک به خود فریبی بزرگسالی بدل شده است . ما همه از تاریکی می ترسیم و این خیال ها و هماغوشی ها برای فرار از آن است . اما شاید خود تاریکی را بتوان خواند مثل همان کتاب ها ی خیال انگیز . و شاید خواندن یک خط از تاریکی بتواند مشکل ما را حل کند و از خیال بگذریم و به وادی تاریک واقعیت قدم بگذاریم . از منظر فلسفی این شعر از ریشه های نهیلیسم بار و بر گرفته است . منبع آگاهی در این شعر تاریکی است . تاریکی معادل نادانی است . رفتن به تاریکی یک وضعیت ریسک آمیز است . امکان دارد از تاریکی خارج نشویم و تا ابد سرگردان بمانیم و امکان دارد در تاریکی به ریشه های هستی دست پیدا کنیم . تاریکی نمادی از نیستی است . و نیست گرایی یا نهیلیسم همین است . شاید اشاره به داستان آب حیات اسکندر خالی از لطف نباشد که اسکندر برای یافتن آب حیات جاودان به تاریکی رفت و بنا به بعضی روایت ها هیچگاه از تاریکی بازنگشت و هنوز سرگردان تاریکی هاست اما خضر از تاریکی گذشت و به آب حیات رسید . از این منظر شعر بر سر دوراهی است و خودش هم نمی داند در تاریکی چه خواهد دید که خاموشی به هزار زبان در سخن است !
خسرو بنایی
با احترام به نقد تاویلی کیوان عزیز
این شعر روایتی ازگونه ای ملال در زند گی جدید است ملالی که در تنگنا ی توهمی خوشبختی نیمه دیگرش ناخوانا ست .
پروسه روانی شعر از امیال خیالی آغاز می شود .خیالی کهنه که قادر به احیای خود نیست .خیالی که در شب سیالیت دارد .
نگاه به برف خاستگاه زمستانی شعر است و تداعی فهرست روزها همان لایبرنتی ( هزار تو )که سیکل خواب و بیداری مختصات جبری آن است .وقتی خوابمان می برد با عطر کهنه زندگی چیزی بیش از خوشبختی چروک خورده نصیبمان نمی کند. .
و خطی از تاریکی همان ابهام ترس خورده ست که ازدر اثر همین واهمه بی منطق در نهاد کودکی مان وجود داشته .و هنوز ما را در چنبره وجودی اش منقبض می کند .
فعل حال استمراری در شعر همان انعکاس جهان در حال سپری ا ست .جهان که شاعر در مکاشفه عریان اش ،شعر را در میانه رها می کند .

"کسی ورقم نزند!"
مجموعه ی دوم شعر سپید پرستو ارستو
نگاهی به مجموعه شعر"کسی ورقم نزند" سروده ی پرستو ارستو
بقلم استاد اصلان قزللو
من اعتقاد عمیقی به موقعیت شعری یک نوشته دارم.یعنی یک نوشته در نگاه اول به صرف پلکانی بودن، شعر نیست. به صرف قافیه و ردیف یا وزن یا آرایه های ادبی هم موقعیت شعری ندارد. معتقدم تفاوت بسیاری ست میان شعر و نظم. موقعیت شعری آن است که در نوشته ، نگاه تازه ای باشد به اشیا و رابطه ی میان آن ها . نوشته، از نظر زبانی،از منطق نثری پیروی نکند. در جمله ها، وظیفه ی خبر رسانی نباشد. پیام و مفهوم از پیش تعیین شده و یک سویه نباشد.مخاطب را محکوم به پذیرش پیام یک جانبه و مورد نظر نکند. چینش واژه ها و سطرها به گونه ای باشد که به مخاطب اجازه ی گشت و گذار در گوشه های نهان و پیدای شعر را بدهد.از بازی های بیهوده ی زبانی که مخاطب را سر کار می گذارد و فکر می کندشعر ، نیازی به هیچ معنا و مفهوم ندارد و تنها لفظ در آن مهم است، بپرهیزد. با خواندن شعر، حسی در مخاطب تقویت بشود؛ بهت، خنده، غم ، شادی، عشق، امید، وحشت و...او را بلرزاند ، بخنداند به فکر فرو ببرد و جست و جو در گوشه های گوناگون شعررا بر انگیزد و از متن لذت ببرد.
مجموعه شعر"کسی ورقم نزند" در جای جایش از این ویژگی ها بهره برده است. به این شعر نگاه کنیم:
"برای
یک سر سوزن
آفتاب
که گم شده
لای دامن شب
فاحشه ای
یک نخ
آه
می کشد
آسمان را
آتش میزند
سیگار"
علاوه بر استعاره های"آفتاب" و "شب" که تضادی عمیق دارند و البته مصرف شده در شعرهای استعاری دهه های پیشین ، شخصیت فعال، یک "فاحشه" است نه مثلا یک روشن فکر یا یک فعال سیاسی! واژه های "کشیدن"و "نخ" بی درنگ، سیگار را به ذهن متبادر می کند. حال آن که شعر خلاف ذهن مخاطب شنا می کند و "آه" را به میان می کشد.مخاطب حق دارد به گوشه ای دیگر که شاید حتا شاعر هم ندیده سرک بکشد. مثلا بگوید "حالا که یک فاحشه می تواند چنین باشد، پس دیگرانی جز او می توانند کاری به مراتب بزرگ تر و مهم تر انجام بدهند. یا بپرسد :"اگر آسمان را آتش بزند" چه خواهد شد. در شعر برای مخاطب وظیفه ای تعیین و تعریف نشده که همان را بپذیرد یا نپذیرد.این سطرها، تنها وظیفه ی پیام رسانی مستقیم را به عهده ندارند. اخبار یا پیام از کسی به کس ویژه ای نیست.بنابراین هر کس با توجه به تجربه و دید و عقیده و اطلاعات و تحصیلاتش، می تواند در چارچوب واژه ها و جمله ها ،به برداشتی کلی یا جزیی برسد.
" می چریم
در گرگ ومیش ِ خواب
چیزی نیست
سرخی شفق است
چکیده
بر دنبه های بی رگ
بی خیال
تنها
جای مهرورزی ها
کمی می سوزد"
تصویر تازه ای از خواب طراحی شده. از یک سو زمان خواب به ذهن می رسد، موقعیت پیدا و ناپیدا که افق دید نامحدود است و از طرفی با واژه ی "می چریم"، خواب همچون چراگاهی ست." سرخی شفق" ،"چکیده بر دنبه های بی رگ" این تصویر ، مخاطب را در همان هوای "گرگ و میش" قرار می هد و حکایت حمله یِ گرگ به میش را در او تقویت می کند و با اندکی طنز از تلخی حادثه می کاهد .
" تنها
جای مهرورزی ها
کمی می سوزد!"
در برخی شعرها ، از آمیختن دو مسئله ی برون متنی، مخاطب را به دقت و برداشتی دیگر می کشاند و یا در ساده ترین برداشت به خواندن متن ها و درک مفهوم ،تشویق می کند:
" تازه
شیرین می شود
از صفحه ی صدوپانزدهم
افسانه ی هزارویکشب
در خواب ِ
اصحاب کهف"
یا
" کسی به لهجه ی من
گمان نمی برد
مادر ام
فاخته بود"(تخم گذاشتن فاخته در لانه ی پرنده های دیگر)
یا شعر کوتاهی که مخاطب را از تصور معمول خود بیرون می کشد و با اولین واژه ، او را از اشتباه به در می آورد.
” نه
خواب ام نبرده
زیر ِ چتر ِ نفس های اش
تعبیر می کند
لب ام
لهجه ی باران را"
در جای جای شعرها ، از موسیقی های گوناگون ، برای جبران وزن و قافیه ای که در شعر سپید نیست، غافل نمی شود.
" نگاه ام
سرمی رود از
حوصله ی پوشالی مترسک
نه سنگ می بیند
نه سار"
موسیقی واج "س" در واژه های "سر"، حوصله" ، مترسک"، "سنگ" و "سار" آن سکوت و بی تحرکی را در مترسک تقویت می کند.
گاه اصطلاح های عامیانه و کوچه بازاری را بر هم می زند "دلش لک نزده" را به "دلش زنگ نزده "تبدیل می کندو این یعنی دل ها از آهن است یا از حلب که زنگ می زند و باطرح ناباورانه ای آن تکانه تاثیر ناگهانی شعر را در وجودت ایجاد می کند و غمی ناخودآگاه دلت را می فشرد:
" فقط یک عمر نبوده ای
و هیچکس دلش برای ات زنگ نزده
خسته
باز میگردی
از سرزمین نا مادری ِ پدری
گریه نمی کنی
خیسی ِ چشمان ات
ازدود سیگار است
کسی باور نمی کند"
گاهی رد پای فروغ را در بیان و نگاهی دیگر در این مجموعه می بینیم. ناگفته پیداست که چنین برداشت هایی ، رگه هایی از رسوب های ذهنی و ناخوداگاه فردی یا جمعی ست که گوینده را ب گفتن وا می دارد.
-" کسی
ورقم نزند
تا
قلمه ی بازوان ام
در زهدان زمین
جوانه بزند"
-"دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم"( دیوان فروغ ص 262-انتشارات راوی مهر)
یا:
"
در آینه ی بیداران
آیا کسی خورشید را
برهنه ی درد
به دریا
مهمان خواهد کرد
تا دماغه ی
آبی ِامید
سرزمین بی مرز"
یاد آور این بخش از شعرهای فروغ است.
"کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد"( دیوان فروغ ص 300-انتشارات راوی مهر)
اما جز این ها، به نظر می رسد ، می شود در چینش ها و سطرها ،برای روانی و رهنمایی مخاطب، تغییراتی ایجاد کرد یا برای رسیدن به ایجاز و باز گذاشتن زاویه ی تاویل، واژه هایی را حذف کرد.البته چینش ها، گاهی سلیقه ای ست و گاهی با توجه به اجزای جمله و عوض شدن تصویر در متن، انجام می شود.
" فاحشه ای
یک نخ
آه
می کشد
آسمان را
آتش میزند
سیگار"
- فاحشه ای
یک نخ آه می کشد،
آسمان را
آتش میزند
سیگار."
در این بخش می شود واژه ی سیگار را هم خذف کرد.اما به هر حال، متن ساخته ی ذهن شاعر است نه منتقد!
یا در این شعر:
" تازه
شیرین می شود
از صفحه ی صدوپانزدهم
افسانه ی هزارویکشب
در خواب ِ
اصحاب کهف"
معمولا در آن جایی که کسره ی اضافه است، نباید سطر را جدا کرد."در خوابِ اصحاب کهف"
نکته پایانی این که، شعرها با یک بار خواندن، به پایان نمی رسد. برخی با یکی دو بار مخاطب را به منزل می رساند و برخی با هر بار خواندن، نکته ی تازه ای به مخاطب می بخشد.
اصلان قزللو -28/8/90
افتادن ِخورشید
از چشم قندیل ها
عادت ماهانه ی زمستان
ولی
تردید
در رنگ
بیداری ست
نخواب
در افق ِتنگ
خاکستری سلول
فقط یکبار
یک سرو گردن
بالا تر از گلوی همخوابگی
میان خط های ملهم
از
شب و روز
لب های شک را ببوس
تا آخرین نفس ِانکار
گناه کن
بی گناه
با لهجه ی گرم آدم
در خواب کبوتر
خالی از
رویای زیتون و ...
تقدیر
ترا تعبیر نخواهد کرد
لکنت هوس را
بگذار
زیر زبان دوزخی برگ ها
بگذار شکم بذر
یکبار دیگر
بالا بیاید
در روسپی خانه ی خاک
بی خبر
کیوان اصلاح پذیر
افتادن خورشید از چشم قندیل ها از بعد فیزیکی همان انعکاس خورشید در قندیل های زمستانی است و لابد قطره قطره آب شدن قندیل ها – پایان عادت ماهانه - همان تازه شدن قدرت بارورشدن است . قندیل ها که آب شوند زمستان به پایان خود نزدیک میشود و لابد بهار منتظر رویش بر لاشه ی زمستان است . این تشبیه نو جامه ای است نو بر اسطوره ی کهن زمین بارور یا مادر طبیعت .
شاعر پس از انتقال تشبیه از بطن بارور زن به طبیعت و شیپور بیدار باش بهار به جایی دیگر می رود و در پایان گردش خویش دوباره به تشبیه اول برمی گردد . اما این گردش انگار او را سخت پریشان و خشمگین کرده است . آن بطن بارور زن و طبیعت و و بهار دلنشین به چیزی پلشت تبدیل شده اند . طببعت مادری است که نه برای انسان و جهان بلکه از روی هوا و هوس خود را می فروشد و بارداریش هم اتفاقی و بی خبراست . بارداری بذر خبری چندش آور است و بهار قابله ای است که دستمزدی در انتظارش نیست . و شرمساری به جای افتخار نصیب باروران و زایندگان میشود . بین سطر نخست تا سطر پایانی چه رخ داده است که جای شکوه افتخار باروری با سکوت شرمندگی عوض شده است ؟
ابتدا تردید در رنگ رخ داده است . نور پس از برخورد با منشور قندیل هفت رنگ میشود و این همان تردید در رنگ است . سلول های خاکستری مغز به جای دیدن واقعی رنگ ها به انبار خواب آلود خود مراجعه میکنند و رنگی را می بینند که به آن عادت کرده اند . رنگ خاکستری در اینجا هم به سلول های متفکر و خلاق مغز ربط دارد و هم به نگاه عادت زده و بی ذوق ما . شک کردن راه علاج کشف رنگ ها و زدودن تردید هاست . ترکیب " یک سرو گردن " با " گلوی همخوابگی " از یکطرف اشاره به دیدن از موضعی بالا – خیلی بالا – دارد و از طرف دیگر به صدای خواب . تنها راه تردید – زدایی از رنگ ها برخاستن از خواب و شک را بوسیدن است ! عشق و
عشق ورزی با شک تنها راه کشف یقین است ! و لکنت نوعی تردید است . تردید در بیان . این کدام تردید است که برگ ها را به لکنت می اندازد ؟ گناه یا انکار گناه ؟ هرچه هست تقدیر نیست ! تعبیر تقدیر در این ماجرا نقشی ندارد . پس آنچه می ماند اگزیستانسیالیسم داغ و خالص است ! و برگ هایی که برای رسیدن به یقین باید تخم هوس را زیر زبان بشکنند حتی اگر در این مسیر سر از دوزخ درآورند که البته با رسیدن پاییز و سرخ شدن برگ ها ، دوزخ را تجربه خواهند کرد .
شعر پراز تصاویر رنگارنگ و گوناگون است . درآمیخته با فلسفه و اسطوره . این تنیدگی که با یک پیام اجتماعی نیز همراه شده باعث سخت شدن شعر شده است . البته وقتی گره ها گشوده میشود شعر لذتبخش است اما به نظر ناقد شاعر باید در گره گاه ها گشاده دستی بیشتری به خرج میداد و از راه های ساده تری خواننده را به جهان خویش رهنمون می ساخت . از این نظر شعر دچار لکنتی است که ناشی از سنگینی بار معنا بر دوش شکل است . وحجم شعر زیر این بار سنگین دفرمه میشود و خواننده را در میانه راه - سرگردان در زیبایی های تصاویرخود- رها میکند .
مینو نصرت
در این شعر خورشید، خداوندگاری ست که با تلنگری بر اضلاع منجمد، شیپور بیدارباش را به صدا در می آورد و حیات آغاز می شود. خورشید نماد منبع حیاتی لایزال است که در نقطه ای دور از دسترس به مثابه انسانی ست که به روشن شدگی رسیده است. اینک این اوست که بدل به منبعی بی قید و شرط برای اهدای حیات به جهان و آدمی گشته است. خورشید توامان حامل «زنانگی هستی» و «مردانگی هستی» ست. در خود نطفه می کند، می زاید و اهدا می کند بی آنکه از او بخواهند. زمین در مدار او و به آهنگ اوست که می رقصد و در این معنا خود زهدانی بزرگ است حامل نطفۀ هستی. «رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست»، سطری از میان هزاران سطر دیگر که نشان دهندۀ اشتیاق آدمی ست برای رفتن و شدن.
. زمین در رقص زیبا و آرام به دور خورشید، منظومۀ هستی را شکل می بخشد. روز و شب، فصل ها و ماه ها و سال ها، کودکان اویند. او در زمستان بار بر میدارد در بهار می زاید ، در تابستان پرورش می دهد و در پاییز بار دیگر بطن خود را خالی می کند تا با معاشقه خورشید یک بار دیگر جهان را نو کند. زمستان از سوی دیگر نماد زن – زمین – تاریکی – سرما است. قندیل اما نمادی مردانه است چون با جذب نور و گرمای خورشید، قطره قطره در کار لقاح از یک سو واعلام پایان آن به صورت عادت ماهیانۀ زمین است. زمستان بستری ست که زمین خود را برای زایمان بهار مهیا می سازد. شاعر این روند را معطوف به دگرگونی در سلول های خاکستری که نماد تفکر و اندیشه است می کند. انسان نیز همانند زمین که بواسطۀ قندیل ها، موفق به جذب آب حیات می شوند از طریق تردید و معاشقۀ با شک دقیقا می تواند در جایگاه خورشید قرار بگیرد
انسان اندیشمند، خورشیدی ست که توامان می زاید، می پروراند و اهدا میکند. او در این فعل و انفعال همانند خورشید بدون قید و شرط عمل می کند. شاعر با تاکید روی واژۀ «تردید و شک» ما را مقابل هر آنچه میخواهد خود را تثبیت کند قرار می دهد. جهان یک سر می تپد و زنده است. در این جهان به قول شهرنوش پارسی پور حتی سنگ هم نبض دارد و سلول سازی می کند . حال چگونه می شود پای بند سنت هایی که هزاران سال از ابداع آنها گذشته است دل خوش ساخته و آن را الگوی زندگانی نوینی کرد!
بیداری مهم است اما اگر به صورت عادتی روزانه در آید دیگر رنگ و بوی بیداری ندارد بلکه تکرار یک عمل مکانیکی صرف است. بیداری آنگاه طعم بیداری می گیرد که رنگی دیگر به خود گرفته باشد. رنگی که ریشه در تردید دارد. آفرینش هم در نقطۀ تردید شکل گرفت « اسطورۀ خداوندگار زمان، زروان».
فراتر از «همخوابگی» ، فرازی تازه است که منجر به دگرگونی در تمام وجوه انسان و جامعه می شود. شکستن فرایند کسالت بار عادت ، ایجاد شکافی در آن که بناگزیر انسان را وارد فرایند تفکر می کند. اندیشه های نوین به جز از طریق شک و تردید زاده نمی شوند. انسان تنها بواسطۀ تفکر است که طعم عشق را در سطحی فراتر از همخوابگی تجربه می کند.
از منظر شک، هیچ یقینی وجود ندارد. آدمی محصول تردید است. در این معنا گناه هم که یکی از زیر ساخت های قانون نمادین جامعه است بی معنا و پوچ می شود همچنان که بی گناهی. این دو همانند صلح و جنگ دو روی یک سکه هستند. دو روی سیاه و سفید یک دایره که در حین چرخش گاه یک رویش مانند ماه شب چهارده دیده می شود و آن روی دیگرش پنهان است و در کار لقاح . دایرۀ سفید و سیاه ضمن رقصی باشکوه حول هم خود را می گسترند و جهان را نو می سازند.
سطر های پایانی ادامۀ سطر های نخستین است. زمستان و زمین با بهره گیری از نور و گرمای خورشید بواسطۀ قندیل ها، خاک را غرق زیبایی می کنند. در این معناست که واژۀ «روسپی» حامل معنایی دیگر می شود معنایی که در جوامع مردسالار هنوز به قوت خود باقی ست . اگر زمین را در ناآگاهی اش تنها به سبب ذاتش که روییدن و زایش است روسپی خطاب کنیم پس زنان که نماد زمین هستند چه ! اینان نه تنها می زایند بلکه مرتکب تفکر هم می شوند. پارادوکس خیال انگیزی که از هر دو سو تیز و برنده است. پرنده با اشاره به زمین تلویحا نگاهش به جامعه ای است که متاسفانه هنوز هر کجا زنان گرد هم جمع گردند با این انگ رانده می شوند. از منظر جامۀ مردسالار سنتی، تفکر فعلی مردانه است و زنان نباید مرتکب آن گردند.
سلام پزندۀ عزیزم
خسرو بنایی
اینگونه به نظر می رسد که ذهن می خواهد هم خود و هم در طبیعت به چشم اندازی برسد که از مجاری شک و شهود بگذرد . بار معنایی و ثقل سنگین مضامین را در آرایش پرتپش تصویرها به گونه ای عامرانه جابجا می کند .تا تخیل و ذهن غیر حسابگر وجه ارادی اش را با جیر طبیعت نشان دهد
افتادن ِخورشید
از چشم قندیل ها
عادت ماهانه ی زمستان
در گمان اول همان رجعت پدیدارشناسانه هوسرلی ست رفتن به طرف خود چیزها بدون هیج پیشدانسته با ذهن ناآلود ه به تاریخ .ترکیبی برساخته شاعر در لحظه خود انگیخته اش
ولی
تردید
در رنگ
بیداری ست
نخواب
در افق ِتنگ
خاکستری سلول
همان نهیب عدم قطعیتی ست که فلسفه شرطی شده شاعر را نشان می دهد شکی مشدد که سرچشمه اش سلول خاکسبری ست .اما دامنه شک به خود سلول خاکستری که سرمنشا شک است بر می گردد.در اینجا انگار ذهن به دو بخش عینی و ذهنی با شکی بدبینانه در نوسان است .
فقط یکبار
یک سرو گردن
بالا تر از گلوی همخوابگی
میان خط های ملهم
از
شب و روز
لب های شک را ببوس
تا آخرین نفس ِانکار
گناه کن
بی گناه
دعوتی گنا ه آلود و وسوسه انگیز و رهائیبخش که از عادت تنگ و ملال آور شب روز عبور می کند تا با بوسیدن لب های شک از پیله های ناضروری که به آن عادت کریم بیرون رویم . شعر در این بند گناه کن گناه آلود رجعت آوانگاردی به هبوط آدم دارد که خود محصول اولین سر پیچی و نافرمانی مدنی ست .پس هیچ تقدیری نمی تواند مقدر باشد . این شعر با تمام ظرفیت های تصویری د ر القای یک پلاتفرم دگراندیشانه جسور و امیدوارانه است
تقدیر
ترا تعبیر نخواهد کرد
تو این تو هستی که تقدیر ت را می سازی و این فاعل شناسا ست که شک دستوری شاعر را در زمانه خواب کبوتر خالی از رویای زیتون توصیه می کند
فرشید حاجی زاده
افتادن خورشید
از چشم قندیل ها
عادت ماهانه ی زمستان
ولی
تردید
در رنگ
بیداری ست
نخواب
در افق تنگ
خاکستری سلول
فقط یکبار
یک سرو گردن
بالا تر از گلوی همخوابگی
میان خط های ملهم
از
شب و روز
لب های شک را ببوس
تا آخرین نفس انکار
گناه کن
بی گناه
با لهجه ی گرم آدم
در خواب کبوتر
خالی از
...رویای زیتون و
تقدیر
ترا تعبیر نخواهد کرد
لکنت هوس را
بگذار
زیر زبان دوزخی برگ ها
بگذار شکم بذر
یکبار دیگر
بالا بیاید
در روسپی خانه ی خاک
بی خبر.
خوانش، نقب یا شیرجهای در دریای نوشتار برای یافتن گوهر معنا:
شاعر از یخبندان میسراید. سرما. روابط سرد و بیجنبش. سرمایی که تکرارشونده و زاینده است. او تردید را نشانهی بیداری میبیند. ما را به یاد این جمله میاندازد: "من شک میکنم پس هستم". از مخاطبی که میتواند هرکسی باشد درخواست میکند که تن به زندان تن و اجتماع ندهد و یک بار هم که شده فراتر از روزمرگیها و سرخوشیهای رخوت آور کمی بر این اوضاع شک کند. "گناه" در برابر "ثواب" در یک حوزهی تقدس ایدئولوژیک نام میگیرد از این رو "شک" که گناه است در برابر "ایمان" که ثواب است قرار میگیرد. شاعر خواننده را به انکار و شک میخواند حتا اگر این کار گناه خوانده شود. "گناه" خشکمغزان را به دور بیانداز. تو در پیشگاه انسان "بیگناه" خوانده خواهی شد. مانند پیغامآوری که آیینی کهنه را فرو میریزد تا بنیانی نو برافرازد. زبان اسطورهای – آیینی را نیز به کار میگیرد و از انسان میخواهد که در کبوتر داستان نوح خلاصه نشود که خود کبوتری باشد بر گونهی انسان و پران شود بر فراز این طغیان حتا اگر به بهای نیافتن باشد. حتا اگر برگ زیتونی نیز در کار نباشد. انسان را از پذیرش یاوهنوشتهی تقدیر و سرنوشت باز میدارد. فراخوانی میدهد که گمانهای هوس گونه را بمیرانیم و دوباره انسان نخستین را بیافرینیم. با زبانی زنانه که با زایش آشناست انسانی دگر را میزاید. او میخواهد با زایش مسیحی زمینی دگرباره نه مغان که مردمان پارس را شگفتزده نماید.
دست خود ام نیست
که
ته نشین می شود
نفس ام
از بوی دانه ها ی سرب
در دهان قناری
که
نگاه ام
سرمی رود از
حوصله ی پوشالی مترسک
نه سنگ می بیند
نه سار
که
رد پای صدای ام
بی اختیار
می پیچد
در گلوی خیابان
خالی از
سینه سرخ
که
دانه دانه
بغض ام
اسپند دود می کند
حلقه
حلقه
دُور ِ سَر ِ شرم
به نیت ِهزاران
هزار
بالا می رود
از پیشانی ِ طناب
و می چکد از
چشم من
دست ِ خودم نیست
که
نریخته
پرهای ام
روی بالش ِ پروار ِ تن
هنوز
که
حوا
حوا
زن می شوم
برای یک جو
آدم
آه...
کبک های خوش خواب و بی خیال
آب
دیریست
برف شده
بی بهانه
تخم بگذارید
زیر ِ زبان ِ لکنت ام
کسی به لهجه ی من
گمان نمی برد
مادر ام
فاخته بود
خسرو بنایی
کیوان اصلاح پذیر
قصه قصه ی پرندگان است . قناری ، سینه سرخ ، فاخته ، کبک ، سار، هزار و پرستو که شاعر است و ناپیدا . انگار سفر مرغان سی گانه به جستجوی سیمرغ است و پرستو خود در جایگاه سیمرغ نشسته و پرندگان را واداشته تا چون مرغان سلیمان سخن بگویند و او هیچ نگوید .
چرا پرنده ؟ بگذارید بدون شاید بگویم از این رو که سخن از پرواز است : که/نریخته/پرهای ام/روی بالش ِ پروار ِ تن / هنوز .
پرندگان در این شعر نقش های گوناگونی بعهده دارند از سار که بار کودکی شاعر را به دوش میکشد با آن سنگ همراه و کتاب درسی کهنه و رابطه ای که اسمش با مترسک برقرار میکند : سار و مترسک و سنگ و نگاهی که سر میرود از حوصله ی سین ها ؛ از باب همسانی س همسایه شده اند وگرنه مترسک ها همه چیز را می بینند و حوصله شان به وسعت گندمزاری است که به نگهبانیش مصلوب شده اند . و این اسپند دانه دانه که دود میشود حلقه حلقه و اشک میشود چکه چکه . این دانه های سربی هم گلوله اند و هم حروف سربی شعر وقتی که نفس با بوی سرب در هم بیامیزد سنگینی سرب را به خودمیگیرد تا در دهان رسوب کند و راه برگشت را ببندد . سرب سرب است چه آنگاه که بر سینه پرنده بنشیند چه وقتی که حروف را مکرر کند . اما شاعر بناگاه یادش میاید که زن است و باید مردی را قربانی طعنه خویش سازد این است که حوا ، حوا ؛ حوا میشود برای یک جو مرد ! طعنه ای کارساز که البته با حوایی که به نقش کیلو درآمده تیر طعنه کمانه میکند و به حوا می خورد ! این تکه از شعر گرچه زیباست و آبدار ! اما مستقل است و بی ربط به کل شعر در پرواز . در پایان هم پای فاخته به میان می آید که در آشیان دیگران تخم می گذارد و جوجکانش همه در یتیمی بزرگ می شوند . اینجاست که بحران هویت زبانی از تخم فاخته بیرون میزند اما همه می دانیم که دوای درد لکنت زبان تخم کفتر است نه تخم کبک ( انگار شاعر در تنگنای قافیه ی لکنت و کبک ، کفتر را سربریده است !) و ایکاش این پرنده نیز به جمع سی مرغان اضافه میشد تا تعبیرهای پرندگی کامل می گشت . اما داستان همه برسر آن کبک است که سر در زیر برف فروبرده به گمان خوردن آب و غافل از در رسیدن زمستان نابهنگام و تبدیل آب به برف
با سپاس از شما کیوان عزیز و درود به کارد تیز جراحی تان که بسیار ارج دارد در این روزگار بیمار...
سار کتاب کودکی ام آن ساری نیست که امروز در شعر ام پرواز می کند و مترسک ها نیز هیچ چیزی نمی بینند ویا نمی خواهند ببینند ...نه سنگ را ونه سار را که اگر بخواهد ببیند سنگسار اش می کنند! سنگ و نگاه سر نمیرود از حوصله ی سین ها و از باب همسانی س همسایه نشده اند زیرا وسعت گندمزار ِ سوخته خالی از حافظه است و جز دو سین حرف دیگری بخاطر ندارد .و شاعر بناگاه یادش نمیاید که زن است چرا که بیش از قرنهاست که بااین مانور زنانه میگریزد از قربانی شدن و در مرام اش نیست که مردی را حتا قربانی طعنه خویش سازد اگر حوا ؛ حوا زن میشود برای نشان دادن جای خالی یک جو مرد در تاریخ سیاه خویش است و اتفاقن این تکه از شعر صد درصد در ارتباط با کل شعر است همایش ونمایش ایستادگی ومبارزه زن ایرانی است اگر در پایان هم پای فاخته به میان آمده اشاره ای به هویت خود ام بوده ودوای درد لکنت زبان نمی خواستم چرا که در تنگنای قافیه ی آزادی تعبیر کبک های خوش خواب وبی خیال باز هم مجوز خوابیدن ندارند در سرزمینی که بهار در آنجا گم شده
این مباحثه یک مباحثه بسیار مهم در روند نقد نویسی من است . یکی از موارد معدودی که طرفین نقد کننده و نقد شونده بدون دلخوری و فقط بر اساس خود کلمه اقدام به مباحثه میکنند . خواننده درمی یابد که در تعرض ناقد به شعر اثری از خودبزرگ بینی یا برعکس چاپلوسی مشاهده نمی شود و همیچنین در پاسخ شاعر نیز جز دفاع جانانه از آنچه خود از شعرش برداشت کرده است - والبته این همه ماجرا نیست و حق شاعر به اندازه ی یک خواننده است و بس !- هیچ اثری از کنایه و دلخوری دیده نمیشود . امیدوارم این سنت حسنه به همین نحو ادامه یابد و همه ما از شاعر یاد بگیریم که علیرغم نقد گزنده ی ناقد عنان قرار را از کف به تندباد انتقام نسپرده است و انصاف را از یاد نبرده . اما با تمام اشارات شاعر بازهم معتقدم بخش حوای شعر با کل شعر ناساز است و این نه از سستی این بخش ازشعر بلکه ناشی از عدم ارتباط این دو مفهوم با یک دیگر است . ناقد هنوز به کشفیات خود در این شعر معتقد است و از خود - افشاگری شاعر خرسند است زیرا می تواند نقد خود را محک بزند . باسپاس و آماده برای نقد های بعدی و شنیدن پاسخ های بعد
مینو نصرت
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کُنگُره اش فاخته ای
بنشسته و می گفت که : کوکوکوکو؟
خیام
«دست خودم نیست»، شاه رگ این شعر است. آن چه به ذات و غریزه وجود دارد و نمی توان آن را مهار کرد. چیزی شبیه نفس کشیدن که اراده در آن کارساز نیست. ادامۀ شعر همان «مازاد»ی ست که در هیبت صدای «کو کو»ی فاخته ای از چشم و زبان شاعر سر می رود، صعود می کند ، سقوط می کند و منحنی تازه ای ترسیم می کند و ناپدید می شود.
«دئنا» ایزد بانوی اسطوره ای ایرانی و مظهر وجدان اوست. در این شعر فاخته در این مقام نشسته است. از طرفی فاخته در منطق الطیر عطار مقام خضر دارد. خضر پیامبری در پی آب حیات بود و آب حیات مظهر جاودانگی و نیزاستعاره ای از مقام آناهیتا، ایزد بانوی عشق و باروری و آب های زمین است.
دئنا برابر آدم ها با این پرسش «من تو را می شناسم»، می ایستد. هر آدمی «فره» خاص خود را دارد اگرچه از او گریخته باشد. فاخته نیز برابر پرنده ها پرسشی همسان می کند. قناری خوشخوان، بردۀ پیرمردی شده است که فال حافظ می فروشد. منقار و نفسش سربی ست. در مزرعۀ پرنده ها و سار، مترسک ها ایستاده اند، خیابان ها خالی از سینه سرخ اند و سینۀ آدمها عاری از عشق.
موازی حرکت از فراز رو به فرود این صدای مرکب، حلقۀ اشک و حسرت است که دایره وار میپیجد، از یک سو اسپند است بر آتش و از سویی قطره های شکنندۀ بغض در گلو .
تصویر گرداندن اسپند بر فراز سر به نیت هزاران هزار، اضطراب شاعر است برای انسان ها و پرنده ها، و «طناب» که واژۀ اسارت و مرگ است.
دست خودم نیست یک بار دیگر در اواسط شعر تکرار می شود، جایی که پرنده به انتهای آسمان«قاف» دلخواه نمی رسد چرا؟ اگر چه در تاریخ باستانی ما زن و مرد هر دو از یک ریشه قد می کشند و برابر هستند اما بمرور زمان، تحریف افسانه ای تازه میسازد : حوا را برای آدم و به نفع او می سازند. حوا اما در معنای نخست و دوم همچنان عصیانگر است و افسار گناه آدمی همچون مسیح بر گردن اوست. او گندم گندم مزرعه می شود، زن می شود برای یک جو آدم. کبک تصویر آدم است و آب «آناهیتا» که نماد زن است منجمد گشته و برف است. «کسی به لهجۀ من گمان نمی برد / مادرم / فاخته بود». پروسۀ دگرگونی پرنده - زن در مسیری یک سویه که دچار آلزایمر مزمن شده است. شعری لطیف، زیبا و غمناک
سلام پرنده
آنقدر خلط دارد
گلوی تندر
که
با رعشه های باد
سقط می شود
دست های تکیده ی باران
از زهدان ابر
سرد
سرما
سیگار نمی گیراند
حتا خیال ی شمشاد
تا تمام شود
شب
زیر سرفه ی سپید برف
و برف
برف
که می خواهد
بهار را آب کند
زیر چکمه های سیاه زمستان
نگاهی که
تاق زده
جرقه اش را با
ساقه های نیم افراشته ی شقایق
ورشکسته
آرواره های کابوس
آسیاب می کند
لهجه ی قصه
در دهان مادران
برای آدمک عبوس
که
به اغتشاش سکوت می خندد .
ومیترسد از خواب
در بستر مخمل ِ رنگی ِ فردا
و فردا
فردا
آمدن هیچ کس را
مژده میدهد
.........................................................
نقدی روشن وبسیار دقیق که نه تنها به اندیشه ی نهان در پشت این شعر نزدیک است بلکه گویی از ژرفای جان ام برآمده واز زبان بانوی شعر وشغور مینوی نصرت بیان شده ...سپاسگزارم برای این نقد درخشان .
مینو نصرت
از نخستین لحظه، دقیقه و ثانیه ای که انسان قدم ها لرزانش را برداشت و نخستین رد پاهایش را ماندگار نکرد تا امروز که آدمی در شاخص ترین ژست های انسانی سر آن دارد تا خود یا رد پاهایش را جاودانه سازد، چشم ها به افق های دور دوخته شده بودند. جملۀ ذهن انسان نخستین شاید این بود، مبادا کسی بیاید! و جملۀ انسان امروز، ای کاش کسی بیاید. کسی که مثل هیچکس نیست؟ پس به جرئت می توانم بگویم پرنده ضربۀ نهایی را در پایان شعر زده است، «فردا آمدن هیچکس را مژده می دهد». واقعه یا مصیبتی که انسان را به تکرار این جمله سوق می دهد، بی شک دهشتناک ترین است چون فرد به تنهایی طاقت و تحمل عبور از این دهشت را ندارد. اما انچه در این سرزمین مرسوم بود و کهنه گشته است یا مرسوم بود و امروز ما شاهد نقش های بدل و کاذب و کلاش آن هستیم، حضور یا ظهور قهرمان و پهلوانانی است که به نظر از مقطع «تختی پهلوان» با قحطی آنان روبرو هستیم. مادران دیگر قهرمان نمی زایند؟
در این شعر فساد و تباهی عناصر طبیعی را نیز آلوده کرده است. (خلط تندر، رعشۀ باد، دست های تکیدۀ باران، سرفۀ سپید برف، چکمه های سیاه زمستان) و آراوارۀ کابوس ها که به لهجۀ قصه های مادران هم رحم نمی کند. توصیفات به کار گرفته شده، حکایت از نهایت تباهی ست که دیگر بیشتر از آن را ذهن قادر به خیال پردازی نیست. در این صورت ما با معضلی مواجه هستیم که دستانی معجزه گر شاید بتواند مرحم گذارد یا از میان بردارد. در این سیاهی گسترده که کسی به عبور کردن خطر نمی کند شاعر مشتاق رسیدن «هیچکس» است. هیچکس واژه ای غریب است که بمحض تکرار، ذهن را از جمعیتی بیشمار پر می سازد. انسان وقتی قدم بر وادی فنا می گذارد ناگهان «هیچکس» می شود. در این نقطه فرد به روشن شدگی می رسد و پرده ها کنار می روند و چشم واقعیت را می بیند. واقعیتی که خود را آشکار نمی کند مگر وقتی که تو ناپدید گردی. اینک شاعر تا ته دنیا را رفته است . دنیا هیچ است یک خلاء مدور، یک خالی بزرگ. اینک فردا شده است و «هیچکس» خود شاعر است که از آشیانۀ جان پرستو بر میخیزد.
سلام پرنده
صدای رنگ ها
پائیز را
کر می کنند
خوابی نارنجی
نازکای پلک ام را
وسوسه
وساقه ی نرم ِ باد
خیال ام را
آبستن
درهم آغوشی با
تب
شراب می شوم
می چکم
از چله ی خواب
لای دود سیگار
تنگ
حلقه شده
دستخطی
دورکمر بغض ات
که سر رفته حرف اش
ازچشم سالها
باز می کنی
درِ دودی ِ خیال
لب های گچی ِ دوری
تَرَک می خورد
راه میافتی
در دالان ِ پژواک یک صدا
کور مال
کور مال
دنبال کودکی ات
لولا لولا ناله
می پراند
کبوتر ِ یاد
از چاه آرزو
نفس های عرق کرده
می چلاند
آخرین چکه های خاطره
پلک پلک ِ خانه
نمی خواند دیگر
خط چشم ات
تعجب می کنی
فقط یک عمر نبوده ای
و هیچکس دلش برای ات زنگ نزده
خسته
باز میگردی
از سرزمین نا مادری
گریه نمی کنی
خیسی ِ چشمان ات
ازدود سیگار است
کسی باور نمی کند
کیوان اصلاح پذیر
لای دود سیگار / تنگ/حلقه شده/دستخطی/دورکمر بغض ات/که سر رفته حرف اش/ازچشم سالها
باز می کنی/درِ دودی ِ خیال/لب های گچی ِ دوری/تَرَک می خورد
راه میافتی/در دالان ِ پژواک یک صدا/کور مال/کور مال/دنبال کودکی ات
لولا لولا ناله/می پراند/کبوتر ِ یاد /از چاه آرزو
نفس های عرق کرده/می چلاند/آخرین چکه های خاطره
پلک پلک ِ خانه /نمی خواند دیگر/خط چشم ات
تعجب می کنی/فقط یک عمر نبوده ای/و هیچکس دلش برای ات زنگ نزده
خسته/ باز میگردی/از سرزمین نا مادری
گریه نمی کنی/خیسی ِ چشمان ات/ازدود سیگار است
کسی باور نمی کند
اولا که این شعر باید اینگونه نوشته شود تا ضبط و ربطش مشخص شود . ثانیا این شعر عجیبی است از خانم ارسطو . ایشان به خساست در کلمات و چیستان نویسی شهره اند ! و اینجا شعر عجیب خود را افشا می کند و کلمات بی دریغ خرج مفهوم میشوند . شعر داستان یک سفر است . سفری نه در زمان نه درمکان و نه در هیچ بُعد دیگری . این حذف زمان ومکان هم از آن حرف هاست . ما در اینجا بازگشت به کودکی را داریم و دوباره بازگشت به اکنون را پس این بی زمانی چه معنایی دارد ؟ بی زمانی را از این خط شعر می گویم / فقط یک عمر نبوده ای و هیچکس دلش برای ات زنگ نزده / مگر ما بیش از یک عمر داریم ؟ این همان پرسشی است که زیربنای منطق بی زمان این شعر را می سازد . اضافه کردن " فقط " به ابتدای این سطر خود را به نادانی زدن شاعر است تا نشان دهد که زمان وجود ندارد . اما بی مکانی چطور ؟ توجه کنید به توضیح شاعر / راه میافتی در دالان پژواک یک صدا / این دالان چه جور جایی است ؟ دالان البته نشانگر مکان است اما دالانی که از سنگ و آجر و ساروج نیست بلکه از امواج صدا تشکیل شده آن هم نه از خود صدا بلکه از پژواک صدا و پژواک صدا نشانه ی وجود مانعی در راه صداست . صدا از کودکی می آید و کودکی مکان نیست جایی غیر مشخص در مغز است و مغز مکان نیست یک ارتباط بین نرون هاست اما مانع صدا که موجب پژواک شده چیست ؟ بله بزرگسالی شاعر یا شاعر بزرگسال راه بر صدای کودکی بسته است و تنها پژواک کودکی است که به او می رسد و این پژواک زمین تا آسمان با خود کودکی تفاوت دارد . اگر بزرگسالی موفق به خاموش کردن صدا نشده باشد حتما توانسته است آن صدا را نامفهوم و رمز گذاری شده نماید . در این شعر از چشم و گوش عادی هم خبری نیست . توجه کنید / راه می افتی در دالان پژواک یک صدا کورمال کورمال دنبال کودکی ات / شاعر انتظار دارد با چشم این دالان صدا را بپیماید و کودکی را در انتهای آن ملاقات کند . چرا از گوش کمک نمی گیرد . آخر اینجا سرزمین آلیس است و از هر وسیله ای برای کاری غیر مرتبط استفاده می شود . این ترفندی است که همه ترفند های طبیعی را خنثی میکند . ورود از راهی که طبیعت پیش بینی نمی کند .
برگردیم به شعر
لای دود سیگار / تنگ/حلقه شده/دستخطی/دورکمر بغض ات/که سر رفته حرف اش/ازچشم سالها
دستخطی به اعتبار دست پیشوندی - که اصلا ارتباط ذاتی با خط ندارد و فقط برای جدا کردن خطوطی که با دست نوشته نشده اند از خطوطی که کار انسان نیستند آورده شده – دور کمر بغض - که البته انتظار داریم بغض فقط گلو داشته باشد به اعتبار محل وقوع بغض و مرحله بعد از آن که فریاد یا گریه است و از گلو ادا میشود – و حروفی که سر میروند – انگار که روی آتش غلغل می کنند و دود سیگار به این تصویر کمک می رساند – و سالهایی که چشم دارند و همه این منظره ی ایستا را در یک دم مینگرند . سالها خودش یک زمان گذشته ی فشرده است که با این نگاه در حقیقت به خودش نگاه میکند یا اصلا خودش را افشا میکند . کلمه تنگ و لای هم، به فشردگی و انقباض این بغض تا حد انفجار کمک می رسانند .
باز می کنی/درِ دودی ِ خیال/لب های گچی ِ دوری/تَرَک می خورد
راه میافتی/در دالان ِ پژواک یک صدا/کور مال/کور مال/دنبال کودکی ات
داستان این لب های گچی می تواند کلید گنج گمشده کودکی باشد . لب های گچی می تواند نشانه ای از بسته شدن موقتی دهانی باشد که رازها میداند . چرا موقتی ؟ چون گچ در رطوبت ترک میخورد . انگار این لب های خشک برای لحظه ای از رطوبت خیال ترک برمی دارد و یا سیگار که برای کشیده شدن به لب های باز و مکش نیاز دارد همانطور که دودش بغض را می ترکاند ته فیلترش هم لب ها را از هم میگشاید . و البته سفیدی گچ را هم نباید از یاد برد . لب ها ی سفید شده معمولا از نشانه های مرگ تلقی میشوند و این جا بازگشت به کودکی نوعی بازگشت به زندگی است . انگار همه راه ها بسته شده و تنها راه نجات یافتن کودکی گمشده است .
لولا لولا ناله/می پراند/کبوتر ِ یاد /از چاه آرزو
نفس های عرق کرده/می چلاند/آخرین چکه های خاطره
پلک پلک ِ خانه /نمی خواند دیگر/خط چشم ات
اکنون از دالان گذشته ایم و به چاه رسیده ایم . چاه کبوتر که نماد چندین چیز است . اول اینکه چاه کبوتر معمولا همان چاه هایی است که برای قنات ها حفر می شوند . در دل کویر چاه کبوتر خنک است و پر آب . معصومیت کبوتر چاهی نیز مد نظر بوده زیرا ما به دنبال کودکی به اینجا آمده ایم . از آن تشنگی که لب های ما را به هم چسبانده بود رها میشویم و از گناهان بزرگسالی پاک میشویم . بند دوم شعر چیزی برای گفتن ندارد . ایکاش که نبود اما حالا که هست بگذار بعنوان یک نفس – خور کوهنوردی جا خوش کند . در بند آخر با خط دیگری روبرو هستیم که مانند دستخط اول نیست . هم ناخواناست هم خاستگاهش مشخص است . خطی که دور چشم کشیده شده است تا چه کند ؟ بزرگتر بنماید ؟ بینا تر شود ؟ زیبا تر شود ؟ هرچه هست نشان از بزرگسالی دارد و به همین دلیل به درد یافتن کودکی نمی خورد .
تعجب می کنی/فقط یک عمر نبوده ای/و هیچکس دلش برای ات زنگ نزده
خسته/ باز میگردی/از سرزمین نا مادری
گریه نمی کنی/خیسی ِ چشمان ات/ازدود سیگار است
کسی باور نمی کند
این خط اول که محشر است . قبلا توضیح داده شد در باب فقط و دیگر نمی گویم اما این زنگ دل هم از آن حرف هاست . زنگ به دو معنا استفاده شده و از هیچیک نمی شود صرفنظر کرد . یکی اصطلاح جدیدی است که از ساعت های شماطه دار و تلفن به این سو باب شده . زنگ زدن تلفن و ساعت شماطه دار و زنگ زدن دل به معنای یاد کسی افتادن . دد لاینی که قلب هر عاشقی باید برای معشوق داشته باشد . آخر خط یا ابتدای خط به هرحال قلب باید خودش زنگ بزند نه اینکه خبرش کنند یا بیدارش کنند . این از این . معنای دوم البته قدیمی تر است و به زنگ زدگی آهن برمیگردد . در این معنا قلب را آهنی فرض کرده و از اینکه این قلب آهنی زنگ نمی زند و فرو نمی ریزد تعجب میکند . معشوق انتظار دارد یک روز قلب آهنی عاشق آنقدر زنگ بزند که از هم بپاشد و نرم شود . و این خط شعر شاهکاری است که می توان آن را به هر دومعنا خواند . و سه بیت آخر هم چندان در برابر جلوه این سطرهای پیشین قادر به نور افشانی نیست . البته کورسویی است که در شب بدر این شعر دیده نمی شود
مینو نصرت
این شعر یا دودی که از عمق جان پرنده بلند است به هیمه هایی اشاره می کند که برای تنهایی انسان کنار گذاشته اند. دود تنهایی که از استخوان و از مغز بیرون می تراود، دودی که ناشی از سرگشتگی و غربت آن قریب به خود و جهان است. چگونه منزلت انسان تا این حد تنزل کرده است؟ شاعر با توسل به کلمه قدم بر بیراهه می گذارد، او با انکار تمام راه هایی که قانون و شرع مقابلش نهاده اند دست به عصیان می زند و راه تازه ای خلق می کند. راهی که از بیرون به ژرفای جانش متصل است و افق خدایگانی او را می سازد. گرچه شاعر از کودکی خود می آید اما در مسیر رشد و تعالی دیگری قرار دارد، او با هر کلمه ای که از جانش بر میدارد نام خود را به عنوان انسان فریاد می زند، نامی که بدل به صوت شده، جاودانه می شود. . کلمات در این شعر هاله ای گرد شاعرند و او را از اتصال به دیگران برحذر میکنند. شعر راهی همه گانی نیست پس او که قدم بر این راه مخاطره امیز می گذارد از پیش مهر نامش را بر پیشانی تنهایی ابدی می کند. «فقط یک عمر» ناشی از این تنهایی ابدی شاعر است. او در قامت هر شعر بیش از بیست و چهار ساعت مرسوم شبانه روز میزید پس حیرت آور نیست که از واژۀ «فقط» استفاده می کند. چون برای هر شعری که از جانش می جوشد عمر عزیزی را قربانی کرده، پا بر دنیای تازه ای می نهد که مختصاتش متفاوت است. رنج توشۀ راه شعر است و غریبگی در میان خویشان، بهای آن. سفر از خود به دیگر سوی شاعر نیز تفاوت دارد با سفر دیگران. کودکی شاعر در جان اوست اما نشانه ها به رد پاهایی می مانند در کویر که باد با ماسه ها آن را پوشانده است. . تماشای غربت جز با بازگشت به موطن حقیقی میسر نمی شود. این بازگشت گاهی توسط رایحه ای، طنین صدایی، طعم غذایی حتی و هر اشاره یا ژستی که در یک آن ذهن را با خود به گذشته ای دور می کشاند، میسر می شود. بغض و قطرات شوری که پرده میشوند نیز اشارتی با اشتیاق به غربت است و غریبگی انسان با جهان پیرامونش. هر انچه پشت سر جا مانده اینک طبله کرده، در حال فرو ریختن است الا آنچه در جانمان غوطه ور است و می تپد. یافتن مادر در بزرگسالی محال است چون پژواک ها جانشین هر آنچه هستی اند که ثانیه ای پیش بوده و اکنون غایب است. (اشاره به تنها صداست که می ماند). روستایی که در آن زاده شدیم، خانه ای که در آن به دنیا آمدیم و مادری که از پستانش نوشیده ام تا قوام بگیرد جانمان، همه و همه زیر غباری مدفون است و امروز نشان «نامادری» بر سینه سنجاق کرده است. بغض های چشم، خط چشمان که شوری اشک ها مانع خوانش و خوانده شدن اند همه و همه گواه یک جمله هستند : بازگشتی وجود ندارد باید پیش رفت. شاعر از پیش میداند بهای یک عمر نبودن، تنهایی است او در جایی که «می باید» نبود پس غیبت زنگولۀ دل ها از پیش روشن است. گرچه در تعبیر « زنگ زدن» معنایی دیگر مستتر است که ما را به اندام هایی ربات گونه راهبر می شود که دل های آهنی شان همانند ناقوس کلیساها دیگر حتی زنگ هم نمی زند. شاعر چه نیازی دارد دل آدم اهنی ها برایش زنگ بزند یا نزند! او در این اکتشاف می فهمد سیگار، آن یگانه ای است که جای فقدان بزرگ جانش را پر ساخته است. (سیگار جانشین پستان مادر) . پک عمیقی می زند و به حلقه هایش که صعود می کنند می نگرد و تلخی های جانش، شور شور بر گونه هایش می چکد. (تطهیری تازه).
سلام پرندۀ
............................................................................................................................
مینو جان خیسی چشمان ام پس از خواندن این نقد درخشان از سیگار نبود
سپاسگزارم نازنین
همیشه بهار
فصل پنجم ِ جنگل ام
بر بازوی
تبر
خالکوبی
قلب ام
2
گاردِنیا هستم
سیراب
در کویر ِ سراب
3
4
آشنا شدیم
درون (من)
از شانه ی سرنوشت
باری
سبک تر
5
خورشید را
نفس بکش
باد را
برقص
آسمان را
بغل کن
تا سرنوشت خوابیده
6
کسی
ورق ام نزند
تا
قلمه ی بازوان ام
در زهدان زمین
برگ
بزند
در گشتاور صفر مطلق
نمیدانم کجای حرف
از کدام سوراخ ذهن ام
این ضرب
از سکه افتاد
هی پنالتی
هی پنالتی
روی خط های پر
با فونت های خالی
گل نمی کند
دروازه ی حرف ات
نه داغ میشوی
روی نقره ی دل ام
نه جمع
از ُدور
روی هم ات هم که
جمع می کنم
باز کم میاوری
از قد بلوف های
این جیب
پنبه می چپاند
دستان سربی ربات
در گوش تکانِ هرسایه
رگه های ِصدا
روی دیوار ِباران
بی تپشِ ِ نبض تیر
لالایی ِهزاره ی بی رگ
لال ها
کرها
بی لب ورچیدن نور
در جذر ومد خسوف
خیش میزنند
بر گلوی خشک ماه
که
بسلامتی
عرق می کند
چکامه ی سگی اش
در لیوان هذیان
و
چفیه ی ِشب
دوش به دوش
خیس ِ ترس
پاشویه می کند
پیشانی ِ مرگ
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِکاغذ
خط
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل
تا...
بغض ِتکیده ی شعر
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است
............................................................
نظر ات چند منتقد شعر شناس و ارزشمند
کیوان اصلاح پذیر
من نمی دانم ارسطو این ترکیب ها را از کجا می آورد ؟ نه اینکه لزوما زیبا باشد بلکه بیشتر از زیبایی و زشتی ، غربت و غریبی آن ها ست که در چشم می آید : رگه های صدا روی دیوار باران ، سپس ، بی تپش نبض تیر ، بعد ، لالایی هزاره ی بی رگ . ابتدا رگه را داریم که آوند یا خط فرورفته را به ذهن متبادر میکند . بعد این رگه قبل از آن که به رگ تبدیل شود با نبض و تپش قوام می گیرد . در این میان باقی کلمات هم دست اندرکار فضا سازی خویش اند : صدا ، باران و تیر که روی هم با کمی جابجایی صدای باران تیر را به گوش می رسانند که روی دیواری از جنس باران رخ می دهد و رگبار بی تپش تیر ها نیز یادآور ماشینی بودن تیراندازی است و لالایی هزاره ی بی رگ روی هم از بی تفاوتی تاریخ سخن میگوید . همه این را داشته باشید تا به سطر اول برگردیم و سرب و سایه را بشنویم که با تیر سطرهای بعدی مرتبط است و ربات که به فضای مکانیکی و فاقد روح تیرباران کمک می کند . و پنبه که به سربریدن بی رد و نشانه اشاره دارد و در عین حال به خونسردی تیر بار اشاره دارد . نمی خواهم ارسطو به تعریف من از شعرهایش عادت کند اما چاره ای نیست که اگر شعرهای دیگر ش را تعارف کرده باشم اینجا صریحا اگر در شعرهای دیگرش قدری تعارف و تمجید ادیبانه کرده باشم در این شعر و تا اینجای شعر شگفتی کامل خود را از این ایجاز و تصویر سازی و خست بکارگیری کلمه اعلام نمایم . در پاراگراف بعد این خصلت ها ادامه دارد : لیوان هذیان ما را به گیلاس نوشیدنی الکلی می رساند سپس از عرق کردن هم به خستگی از چکامه سرایی اشاره دارد هم به نوشیدنی و سپس صفت سگی که دو گانه است هم به عرق سگی و هم به تخفیف چکامه ای بی ارزش اشاره دارد . کلمه ی سلامتی هم طنزی است به نوشیدن عرق سگی به سلامتی چکامه ای بی اعتبار و هم از ناسلامتی گوینده خبر میدهد و هم درخدمت ساخت تصویر عرق خوری شاعری هشلهف گوی است . اما ابتدای این پاراگراف دوباره از همان تشبیهات غریب سرشار است : خیشیدن گلوی خشک خسوف . این همه خ صدا را به خرخر می اندازد مثل سربریدن است ! و این لال ها و کرها که لابد مناسبتی با آن چکامه سگی دارند و بیهودگی محض آن را چند برابر میکنند . بازهم باید علیرغم میل باطنی بگویم آفرین ! و ارسطو منتظر باشد تا در شعری دیگر با نقدی کوبنده این ستایش ها را از او پس بگیرم.
.............................................
علی فتحی مقدم
خوشبختانه جناب اصلاح پذیر از زاویه ی تاول ، نقب خوبی در لایه های ذهنی معنایی این شعر و انگیزه های سرایشی شاعر زده اند و من این بهانه را فرصتی برای خودم می دانم تا به پرداختن صورت دیگری از کار شما مشغول شوم
تخیل ارسطو در نبرد با خیال همیشه برای من فاتحی قدرتمند به چشم می اید! چرا؟ چون شعر را از ورطه ی دروغ پردازی صرف که ماحصل نوعی خیال منترع، بررامده از واکنشی سطحی نسبت به حالات پیچیده و درونی انسان، که دروغی ست با ریشه هایی بی اساس دربیرون از واقعیت. اما وقتی که می گویم تخیلی فاتح چون ریشه در واقعینی غیر انتزاعی دارد و این اجازه را به هر کلمه یا عنصری غیر شاعرانه می دهد تا در ذهن اش به تعریف تازه ای از ویزگی های یک جنس واقعی پیدا کند یعنی دریچه ای تازه از جهانی تازه چه برای متن و چه برای تاویل مخاطب از متن.زاویه ای که شما در تخیل ایستاده ای مخاطب را به تعریف تازه ای از انگیزه ها و دغدغه های سرایشی در مواجه با اثر می کشاند و این خوب است و این یعنی پیشنهاد دهندگی یک بخش نیرومند ذهنی، کارکردی جدی و هنری برای فاصله گرفتن از جمله هایی معمولی و غیر شاعرانه که خاص شعر است.اما نوع زبان شما همیشه با محوریتی حسی در همخانی با متن گام بر می دارد و همانطور که همه می دانیم اگر در استفاده ی از این نوع زبان تیز هوشی و فرزانگی قالب نباشد چه بسا حالات روحی صرف شاعر در هنگام ساخت جمله به عنوان عنصری قالب کار را که اگر با بخش اندیشگی (تکنیک و دانسته های تجربی در حوزه ای بیرون از حس )پیوند نزند نتیجه ی بلوغ متن را با فقر زبان ورزی رو برو می کند.اما خوشبختانه همانطور که گفتم شما تخیلی داری بسیار قوی که بتواند حداقل این حس روحی صرف را دچار غریبه گردانی در اجرا کند و فقر احتمالی این موضوع را تا جایی که امکان دارد
با رنگ و لعابی شاعرانه بپوشاند اما باز در این موضوع هم نوعی کم لطفی به زبانی تازه و زنده به چشم می خورد و مثلمن نتیجه ی کیفیتی برتر در حوزه ی زبان برای متن به همراه نخواهد داشت .ا ین شعر مثل اکثر شعرهای شما بر سه اصل استوار است 1-ابتدا2- تنه3 - یک پایان بندی در آخر که خواننده را به پیامی وعده می دهد.. از آن دسته شعرهایی که به انتهای دهه ی 40 و 50 میرسد هرچند ساده زیستی خانوم ارسطو با کلمات بیشتر به شعرهایی ساده و موضوع گرای دهه ی 60 گرایش دارد و برای کسی که نیاز روحی اش از شعر به جریان شعری پشت سریعنی دهه های اغازین شعر مدرن بر می گردد نگاهی آرام و جهانی دلپذیر برای نوشیدن شعر است . ضمن اینکه تاکید می کنم این نگاه احتمالن سخت گیرانه ی من به معنای نفی ارزشهای هنری شاعر نیست ... همانطور که همه ی عزیزان میدانند خانوم ارسطو دربرقراری ارتباط و درکی که از شعر و متن های دیگران در حوزه ی تاویل دارند فرزانه ای کم نظیر برای این دنیای بعضن سطحی مجازی است. با احترام
...............................
حسن سهولی
درود بر شاعر نازنین
ترکیب های شعر خراشی فضا ساز می اندازند ودر سکوتی تجریدی غوغا می کنند .صدای شعر ، به متن موج می اندازد ومخاطب را به عمق فرو می برد بالا می آ ورد واز عادت های همیشگی به غریب ترین سرنوشت های خود می کشاند تا او را این گونه به تاریخ وسرنوشت خود بکشاند .ظاهرکلام بی عادتی است و باطن کلام آشتی با عادت . یعنی خود شعر در ساختار و ژرف ساخت از طرفی ومعنا از طرف دیگر پارادوکس گونه ا ی بی پارادوکس است نوعی آشتی با عدم خود است یعنی در یک نگاه دیالکتیکی فارغ از زبان ،ضد خود را در یک روندآ شتی جویانه ی بی عادت می پروراند .
شاید برای همه از دل بی عادتی ،عادت در آوردن میسر نباشد ولی شاعر عادت شکن است و در فضایی عادت شکن ،عادت ها و هنجارها را ارائه می دهد.
او با این تلقین وحس شاعرانه ایجادگر است و زبان وساختار ی دیگر عرضه می کند که در مسیر خود تا کنون موفق عمل کرده است.
.............................
مهندس بهمن تمدن
پرستوی ارستوی عزیز سلام
آغاز شعر – و حتی نام شعر "هزاره ی ترس " - نوید شعری مفهوم گرا و اجتماعی و ناگزیر سیاسی را می دهد و همین خواننده را راغب می کند که پیشتر برود وکشش ایجاد می کند نه انفصال مانند آثار برخی از شاعران که پر است از تجربیات و خاطرات و اشیای شخصی شاعر که طلبکارانه از خواننده انتظار فهم دارند نام اینگونه شعرها را من" شعر خصوصی " می گذارم چرا که پر است از مفاهیم تجریدی وشخصی .و اما شعر هزاره ی ترس ، رباتی که کنترل کننده دارد- بی اختیار از خود- گوش های هر شنوایی را می بندد که نشنود که چون نشنوی چیزی برای بازگو کردن نداری فضایی کاملا رعب آور به مانند صحنه بازجویی و بازجوهایی که خود نیز ربات هستند و می گویند آنچه ما می گوییم بنویس و باز شعر تیره تر می شود سه عنصر باران و دیوار و تیر تداعی های تلخی به خاطر می آورد که شاعر آن را به لالایی هزاره ی بی رگ مانند می کند پیشتر از رگه های صدا گفته و فارغ از ارتباط آهنگین و معنایی رگ و رگه باز هم اشاره دارد به صداهایی اندک وصدای باران که به دیوار تشبیه شده پس صدا همین اندک صدا نیز راه به جایی نمی برد شعر سرشار از تصاویر و تشبیهات تلخ است چنان که شعر حامل مفهومی دردآلود آنجا که لالها و کرها خیش می زنند گلوی ماه و تناسب زیبای المانهای تصویری که مشخصه کاری پرستو ارسطو ست و ناخودآگاه به پیش می بردت خیش زدن گلوی ماه ، تب ، هذیان ، شب و اینها همه در چند لایه گی مفهومی شعر بدیع تر می شوند پایان بندی شعر این شاعر است که تن به این جبر نمی دهد و هیچ جوری با کلک سیاه نمی شود هر چند که واژه ی کلک با توجه به زبان آرکائیک شعر کمی ناهمخوان است اما باز به دل می نشیند در مورد تنپوشه ی تاریکی اگر به مفهوم آنچه به تن می کنند نباشد و به معنای تنبوشه باشد چنان که دوست عزیز کیوان اصلاح پذیر نوشته پایان شعر مفهومی دیگر به ذهن متبادر می کند و البته بدیع تر با اینهمه اگر به معنی تن پوش تاریک باشد باز مفهوم شعر چیزی دیگر می شودو پایان بندی امیدوار کننده ی شاعر که با لفظ جنگل و تکراری فربه در خواب سرخ واژه نشان از مقاومت شاعر دارد با سلاحش که شعر باشد .این شعر به نسبت دیگر شعرهای پرستو ارستو کمی مخاطب گریز می نماید جدا از ابتدای شعر تماماً با تشبیهات منقطع وکلمات مجرد روبرو می شویم که درک شعر را پیچیده می کند من شخصا احساس می کنم اگر کمی از اغراق در رمز گونه کردن شعر پرهیز می شد با شعری زیبا ترروبرو بودیم هر چند که پرستو ارستو را دیگر به راحتی با شعرهاش می توان شناخت بی آن که نامش در پای شعرش باشد نوع تصویر سازیهای وی خاص خود اوست و زبان پر شتاب و مصرعهای کوتاه نیز. و نکته ای دیگر که در فرصتی دیگر خواهم گفت و وجه مشترک و اعجاب برانگیز اشعار پرستو ارستو می باشد .
با فروتنی
بهمن تمدن
جلیل قیصری
"سلام... شعر یک سفارش اجتماعی -تاریخی است که از اکنون به گذشته های دور می رود با ارجاعی شاعرانه به حالِ راوی- شاعرو من ما یی در -اشتراک معنایی-و...دژخیم ربات گونه ی امروزی همان کور و کر متوهم دیروز است یعنی دژخیم -رباتی که اکنون کوک می شود همان شمشیری است که از استین ایدئولوژیک تزریقی بر شقیقه ی برادر فرود می اید در این -هزاره ی بی رگ-و...از شاخصه های بارز شعر ایجاز و تشبیه است و درهم تنیدگی کلمات گذشته از این که به تشبیه و انتزاع صرف نمی انجامد به چند سویگی متن کمک می کند و خوب این که گزاره های شعری در بندها به استعارگی می انجامد استعاره ای که از جانب پست مدرن های وطنی بکلی نفی می شود و همانی است که به قول ریکور تجربه های به -گفت- نیامدنی از طریق ان به زبان می اید و...حذف افعال بسامد بالایی دارد که گویا در جهت فضا سازی صورت گرفته است که گمان می کنم اگر این شاخصه ی سبکی غلظت کمتری بگیرد گذشته از این که به شعر حرکت بیشتری می دهد باعث ارتباط بهتری هم می شود پایانه ی شعر با -تا-یی که نوعی ربطی از شرط و التزام را واگویه می کند و به -تا- ی میانی ارجاع می شود گویا می خواهد بگوید تا چنین یوده و هست -جنگل-که استعاره از زیست و حرکت و حیات است تعبیر نمی شود بخصوص اگر شعر و کلام تکرار مکرری باشد بر خنثایی خود در خواب سرخ واژه ها که این اتش زیر خاکستر - خواب سرخ واژه ها -به طوفانی از تازگی و بیدار گری محتاج است . بر قرار باشید ."
دکتر غلامرضا خواجه علی
َبه نام خدا
سلام
صدا- تصویر – حرکت
کارگردانی شعر یا شعری کارگردان!
اثری سپید با 5 بند که سرشار است از عناصر فوق.عناصری که چون نوارهائی نامرئی،بند بند آن را به هم وصل می کند.ارتباطی قابل تٲمل که با دخالت رنگ ها و آرایه های ادبی( ازاستعاره ی"تشخیص" و "ایهام" گرفته تا "تضاد" و"حسن تعلیل" و "کنایه") ،به تعهد شعر و شاعری اشاره می کند.
1)صدا:
اثر با سد کردن"صدا"شروع می شود(پنبه چپانیدن در گوش):
پنبه می چپاند
دستان سربی ربات
در گوش تکانِ هرسایه
رد پای صدا در سایر بندها،هم دیدنی و هم شنیدنی است:
"رگه های صدا" ، در شروع بند دوم که همانا "لالائی" هزاره ای بی رگ در پایان این بند است.
"لال ها" و "کرها"در ابتدای بند سوم که به "چکامه های سگی ماه"،درست در انتهای همین بند، گوش می دهند!
لال هائی که بی صدایند و کرهائی که صداها را نمی شنوند.همان هائی که در بند نخست "کر" شدند(یعنی با توسل به زور، پنبه به گوش شان فروکردند).همان هائی که در بند دوم،لال شدند،درست وقتی که "نبض تیر"،"رگه های صدا"ی شان را از تپش انداخت."نبض تیر"ی که به تٲویلی دیگر،می تواند همان "لالائی هزاره ی بی رگ" باشد.
لال ها و کرهائی که حتی نمی بینند،چون قادر به لب خوانی یا "لب ورچیدن نور" نیستند.جالب این جاست که آن ها در معرض هذیان ها یا چکامه هائی سگی قرار دارند.هذیان هائی که بی صدا نیستند،چرا که ترکیب وصفی چکامه های سگی، صدای سگ را تداعی می کند.
در بند های بعدی،لزوماً اثری واضح از صدا نمی یابیم. "پاشویه کردن پیشانی مرگ" در بند چهارم و "خط کشیدن بر سینه ی سپید کاغذ" در بند پنجم،به اندازه ی "عبور کردن جنگل"،بی صدا تعبیر می شود تا به تٲثیر"لالائی"(بند دوم) بر "خواب واژه"(در بند آخر) برسیم.
2)تصویر:
به تصویر کشیدن دستان سربی یک ربات و سینه ی سپید یک کاغذ،ممکن است کار آسانی باشد، اما به تصویر کشیدن دیواری از باران،چفیه ی یک شب،تنپوشه ی از تاریکی و بغض تکیده، چندان آسان نیست و فقط تخیل شعر،آن را متصور است.
جالب اینجاست که این تصویر ها، رابطه ای تنگاتنگ با نور و رنگ دارند.
در بند اول، تصویر واضحی از دست یک ربات را در کنار گوش یک سایه(سایه، نشانی از سد شدن نور است ) شاهدیم.رنگ زمینه ی این تصویر "سربی"(یا همان کبود و خاکستری)است که شاعر با ایهام به آن اشاره کرده است.
جالب تر از همه این که در بند اول،همه چیز مسدود است،ابتدا"نور"(به واسطه ی سایه و فضای سربی رنگ) و سپس"صدا".
در بند دوم،اگرچه اثری از نور و رنگ نمی بینیم اما باران این بند،امتداد همان فضاست.
در بندهای بعدی واژه ها به وضوح، شاهد مسدود شدن نور هستند:خسوف،شب،تاریکی...
و اما رنگ های بند بند این اثر نیز(که شاعر بی پرده از آن ها سخن گفته است) در تصویر سازی آن نقش مهمی را بازی می کنند:سیاه،سپید،سرخ
رنگ هائی به ظاهر "نخ نما" که هسته ی اندیشه ی این اثرند.رنگ هائی که در فضائی بدون "صدا"(خفقان)و بدون نور(ظلمت) ،ما را به سمت و سوی اندیشه های سیاه و سپید،و حتی سرخ اثر می کشاند.
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم
...
بغض ِتکیده ی شعر
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است
3)حرکت:
نشانه های حرکت در بند بند این اثر:پنبه چپاندن،تکان ، تپش،نبض ،لب ورچیدن ،جذر و مد،خیش زدن،پاشویه کردن،خط کشیدن،تکیدن و تکرار می بینیم.
و اما فاعل این حرکت ها: ربات-سایه-صدا-لال ها-کرها- ماه-چفیه ی شب-خود شاعر-شعر و سر انجام واژه.
و چگونگی آن ها:
رباتی که کارش، کر کردن سایه هاست(سنگین کردن گوش سایه ها).
سایه هائی که هنوز تکان می خورند.
رگه های صدائی که دیگر نمی تپند.
تیری که می زند(نبض دارد).
بارش باران که پیوسته است،درست مثل یک "دیوار".
لال ها و کرهائی که در حال جذر و مد هستند(خم و راست شدن)و خیش می زنند(به بیگاری مشغولند)،در برابر چه کسی؟"ماه".
ماهی که خودش نیز در سایه است، در خسوف است."گرفته" است.ناپیداست،اگر چه همیشگی نیست.ماهی که گلویش خشک است و به این راحتی سیراب نمی شود.ماهی که مستانه چکامه سرمی دهد و....
یک پیشنهاد:به نظر اینجانب در اینجا واژه ی"کسوف"مناسب تر است،چون در این حالت ماه، مانع نور خورشید می شود که با اندیشه ی این شعر،منطبق تر است
چفیه ی شب،شخصیت دیگر این اثر است که دوشادوش ماه(اما با ترس)پیشانی مرگ را پاشویه می کند.
و اما خود شاعر که "سیاه نشدن"او، مهمترین حرکت این اثر است.راستی!شاعر هیچ جوری از چه کلکی، سیاه نمی شود؟بیائید آن را این طور بخوانیم:
هیچ جوری با کلک،سیاه نمی شوم /تا تنپوشه ی تاریکی، بر سینه ی سپید ِکاغذ، خط می کشد
"حسن تعلیل" اندیشمندانه ای است،اگر چه فهم آن کمی سخت است،ولی هر چه هست به رسالت "قلم" برمی گردد. البته اگر "جنگل" سطر بعدی،نماینده ی قلم شاعر یا نویسنده باشد.همان قلمی که رابطه ای محکم با"شعر" و "واژه" در پایان همین بند دارد .
باز هم یک پیشنهاد:
بیائیم نشانه های نگارشی و ویرایشی را در این گونه آثار دقیقاً رعایت کنیم،به عنوان مثال این بند از شعر را در حالات مختلفی می توان خواند؛مانند:
حالت اول:
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم( .)
(فاصله)
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِکاغذ
خط(،)
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل(؛ )
تا...
(فاصله)
بغض ِتکیده ی شعر(،)
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است.
حالت دوم:
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِکاغذ
خط(.)
(فاصله)
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل(،)
تا...
بغض ِتکیده ی شعر(،)
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است.
حالت سوم:
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم (.)
(فاصله)
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِکاغذ
خط(،)
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل(.)
(فاصله)
تا...
بغض ِتکیده ی شعر(،)
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است(.)
حالت چهارم:
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِکاغذ
خط(،)
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل(،)
تا...
بغض ِتکیده ی شعر(،)
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است.
نمی دانم که کدام حالت مد نظر شاعر می باشد اما این گونه نگاشتن،می تواند گمراه کننده باشد، و چه بسا خواننده، رفیق نیمه راه شعر شود!
جالب این جاست که هر کدام از این حالات، مفهوم بند آخر اثر را تغییر می دهد.
حالت چهارم ؛ خواننده را گیج می کند،به دو دلیل؛اول:اطناب یا طولانی شدن بند،و دوم:معلوم نمی شود که نقش تنپوشه ی سیاهی چیست،دلیل سیاه نشدن شاعر است یا بی عبور تعبیر نشدن جنگل؟!
در حالت سوم، "تا..." (بعد از کلمه ی جنگل) بلاتکلیف یا زائد به نظر می رسد.
حالت دوم تا حدودی خواناتر است.گفتم تاحدودی!چون نقطه چین های بعد از (تا...)اضافی به نظر می رسند.در ضمن عبور جنگل با صفحه ی سفید کاعذ ،تناسب بیشتری دارد تا با بغض تکیده!
البته این حالت، همان"حسن تعلیلی" را به همراه دارد که پیش تر به آن پرداختم.
حالت اول: این حالت، شاید بهترین شکل خواندن این بند باشد.از یک طرف، جمله ها کوتاه تر شده اند و از طرف دیگر،فاصله ها و نشانه ها به خواندن صحیح آن کمک می کنند.
و اما حرکت پایانی اثر که به"خواب سرخ واژه" منتهی می شود.
خوابی که به دنبال سد نور و صدا، و به دنبال لالائی هزاره ی بی رگ(بی غیرت ) رخ داده است.
خوابی که بی شباهت به "شهید"شدن کلمه نیست.
خوابی که سرخ است چون ریشه در تپش و نبض تیر "بند دوم" دارد.
خوابی که متعاقب کلمات متضاد "تکیده" و "فربه " جاخوش کرده است.
آن هم تکیدن بغض، نه ترکیدن آن!
اصلاً بغض شعر چیست؟ شاید رسالت شاعر باشد.رسالتی که گرفتار تکرار انبوه بی دردی است...
موفق باشید.
حبیب شوکتی نیا
با نظر کیوان موافقم در غربت و غریبی ترکیبات شعر پرستو . در اینکه حرف بر سر زشتی یا زیبایی واژه ها نیست . چه پرستو در نوشته های خودش با این همه سال و ثانیه در جایگاهی که خود اشراف دارد بر آن ایستاده و این مهم ست که بدانی کجایی و در کجای شعری .
این ویژه گی ی شعر و زبان پرستویی ست که گ.یا چون در غزبت نفس می کشد ، هضم غریبی دارند ترکیباتش . از جنس ما نیستند انگار ولی با زبان ما سخن می گویند .
به هرحال از بندی میانی ی شعر حظ بردم . یعنی از کمرکش کمرشکن شعرش . آنجا که از عرق سگی مایه می گیرد و گلوی خشک ماه را در لیوانی از هذیان به سلامتی ..... ؟
راستی ماه به سلامتی کی گیلاس عرقش را سر می کشد ؟
بایا و پایا بامنی .
و درود .
مینو نصرت
سه سطر نخست این شعر تاریک، حامل نمایی ست که به اختصار و شاعرانه از زادگاه این شعر می گوید. هیچ عنصر زنده ای به چشم نمی خورد. ربات ها پنبه می چپانند بر بر منافذی که احتمال زندگی در آنها هست. شاعر با آوردن تکان سایه ها، ما را به عمق مردگی متن فرا می خواند. به نظر می رسد جهان امروز با پیش آرایه ها و پیشرفت های ثانیه افزونش نه مانند گذشتگان که با اختراع آتش و کشف نان از دانه ی گندم چشم اندازش حضور جاندار انسان ها بوده، بلکه با ابتکارات و اختراعات علمی که نه تنها وجود انسان ها را زیر پا له می کند بلکه جریانش به سویی ست که گویا قصد براندازی انسان ها را کرده است.
درخیال بازگشت به هاویه ی نخستین است، فضایی استریل تنها برای معدودی ارباب که بی نهایت مضحک جلوه می کند. ناگفته روشن است حضور قدرت در کنار ضعف و بی قدرتی قابل توجیه است . حال در این شعر سایه ها هم مرده هایی هستند که میباید بسته بندی شده و به قعر خاک فرستاده شوند. شعر بیانی صریح به زمان امروز جهان دارد. اگر می گویم جهان به خاطر این است که جغرافیای شعر بی مرز است و اقلیم خاصی را مد نظر ندارد. انگاه که سایه ها در امان نباشند مشخص است چه بر سر انسان آمده است. ق.ظ
تکه ی مجروح بعدی شعر توجه خواننده را به دیوار باران جلب می کند. بی طپش اما نبضش تیر می زند. تیر واژه ای پر معنایی است که نگاه خواننده را از چله ی کمان ذهن پرتاب می کند به افسانه ی آرش؛ تیراندازی هزاران سوار نظام و پیاده ها، به صدای وحشتآلود زندگی زیر بارش رگبار و تگرگی که از لوله ی اسلحه سرمایه داری مدرن جهان ، سرزمین دومی ها و سومی ها و چهارمی ها را نشانه رفته است. مرگ خوش نشین اربابان است آنگاه که دسته دسته تیره روزان به خاک سیاه می نشاند. معترضین در جناح توده ی مردم قرار دارند پس هر چه این توده پراکنده تر و تنک تر گردد خیال قدرتمندان می شود.
هزاره ی بی رگ محصول نگرشی است که جهان را تقسیم می کند. درست است ما در هزاره ی سوم که بر پیشانی اش نام انسان و انسانیت حک خورده است زندگی می کنیم. هزاره ای که به نظر می رسید به کرامت انسان ها توجه نشان خواهد داد نه آن را زیر پاها له خواهد کرد. هزاره ی بی رگ نگاهی ست به اقلیتی که معنای انسانی خود را گم کرده اند و در جای آن میل فتح زمین و آسمان ها را انباشته اند. انسانی که با کشتن زمین چشم به سیاره های دیگر دوخته است تا بتواند به هنگام خود را بگریزاند. اما چگونه ؟ کسی که تباهی می آفریند نخستین قربانی خویش است و آسوده تر می شود.
لال ها و کرها اشاره به همان اقلیت مسخ شده ی قدرت دارد و در ضمن به توده ی کرخت شده ی مردم نیز تلنگری می زند. کسانی که ترجیح می دهند لال بمانند و کر، اما دایره ی کوچک زندگی شان که بی شباهت به کرت کوچکی نیست دچارنا امنی نگردد. اینان ابوابجمعی اربابان هستند کسانی که تکان سایه هارا زیر نظر می گیرند و گزارش می دهند. اینان هستند که خیش بر گلوی ماه می کشند . ماه استعاره ای از زن بمثابه ی جفت آدم و ماه به معنای بطن زایش است. با هر خیش و بذری که پاشیده می شود زنان در جایگاه مزرعه ی مردان سبز می شوند و گندم میروید. دستور است که مردان هر گونه که دوست دارند میتوانند این این خیش کشیدن که معنایی انسانی اش را اززمین میگیریم ، زمینی که نان می دهد و آب می دهد و زندگی می زاید نگاهی حاکی از قصاوت و بیرحمی قشری است که خیش بر خویش زنان کشیدن را یکی از فرایض دین و سنت می دانند بی آنکه به ملالی که پشت این کشتن های مدام مانند جلادی برای بریدن سر آنها کمین کرده است بنگرند . متاسفانه ضرب المثل چاه کن خودش ته چاه است چون در طول زمان رخ می دهد چندان فهمیده نمی شود. اینک استکان های عرق سگی به سلامتی ماه بالا می رود. ماه باید باشد، زن باید باشد تا طعم عرق را تلخ تر و نشئه ی آن را افزون تر سازد. ماه در عذابی هذیان آور نور بالا می آورد و مردان فساد زندگی خود را . سگ حیوانی ست که در اسطوره ها معروف است به اینکه اجساد انسان ها را تحویل گرفته و به دنیای مردگان می برد. جمعیتی که زیر پاها له می شود جز سرودن چکامه ی سگی چاره ای ندارد.
چفیه ی شب دوش به دوش می شود، خیس از ترس، بالاپوشی که زیر آن نجواهایی زنده و جنبشی نامرئی دل به غوغایی خوش کرده است. خاک را هرچقدر هم تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار دهند محال است دست از تکان دادن گهواره ی بذر های نوینش بردارد و محال است بتوان مسیر نطفه تغییر داد. شاعر به این وجه آگاه است و گول هیچ رباتی را نمی خورد . او کرامت انسان ها را می شناسد با آن زیسته است به خاطر آن گریسته است . او می داند تنپوشه ی تاریکی می کشد. هم انسان ها را و هم سایه ها را و هم کلمه را در سپیدی کاغذ. « خط بی عبور / تعبیر نمی شود» . بدون عمل اشتباهی رخ نمی دهد. و خطوط نوشته شده هر یک گواهی تازه از عبور هستند. تجربه ای حادث شده است و متعاقب این تجربه حسی نشست کرده تا کلمه ها برخیزند. شعر محصول تضاد ها ، ستیزهها و مبارزه های انسان جستجو گر است، انسانی که چراغ اندیشه اش ثانیه ای خاموشی ندارد.